تبليغاتX
نشـــانــه

بحث روشنفکری و همان طور نقد و سنجش جریان روشنفکری در افغانستان تاهنوز هم چنان ناپخته و سُست است. آنچه واضح است این است که روشنفکری و خردگرایی در افغانستان خوب نرُست. این جریان فاقد مایه‌ی خودساخت و خودساز بود و هست، و چنان بد برساخته شد که هیچ گونه اقناع معرفتی را به مثابه یک گفتمان نتوانست به ارمغان بیاورد. آنچه بود، به نظر من تنها نوگرایی سیاسی بود که نتوانست نوگرایی معرفتی را سامان ببخشد. در این زمینه نوشته‌ی از من در صفحه باز تحت عنوان "بحران روشنفکران بی‌تذکره در افغانستان" نشر شده که می‌شود با یک کلیک از آن انتقاد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:41  توسط عباس فراسو  | 

دنیای ترجمه جالب است. با کمی دقت به ترجمه‌ها و مقایسه آن‌ها با متن اصلی اعتماد آدم نسبت به ترجمه‌ها پایین می‌آید. به‌عنوان مثال از شما دعوت می‌کنم تا دو ترجمه از یک مصاحبه اسلای ژیژک یکی از فیلسوفان به شدت منتقد لیبرالیزم و سرمایه‌داری را که خود را مارکسیست معتدل می‌گوید، با هم مقایسه کنید. گاردین در آگست 2008 با این فیلسوف جنجالی یک مصاحبه‌ای "خودمانی" انجام داد که سپس ترجمه‌ی این مصاحبه به زبان فارسی در رادیو زمانه به نشر رسید. اما، امروز از قضا دوباره با ترجمه همین مصاحبه در خبر آنلاین برخوردم. متوجه شدم که من چیزی بیشتر از این در آن مصاحبه خوانده بودم. واقعاً این‌بار چیزهای را کم داشت.

حال، جدا از درستی و نادرستی ترجمه، حذف بعضی قسمت‌های از مصاحبه برایم جالب بود. هرچند ترجمه‌ای که در رادیوزمانه نشر شده بود، نیز مورد نقد جدی خوانندگان به لحاظ فن ترجمه و بعضی غلطی‌ها و اشتباه‌هات و کژفهمی‌های مترجم قرار گرفته بود. اما علاوه بر اشتباه‌هات، آنچه برای من جالب است، حذف بعضی حرف‌ها به صورت عمدی از یک متن در هنگام ترجمه آن است. بنابراین، جدا از درستی و نادرستی در ترجمه و فهم دقیق مطلب و جلوگیری از ضیاع مفهوم و معنا در ترجمه، مساله‌ی خطرناک‌تر انحراف دادن و حذف "سخن" نویسنده و مولف به صورت عمدی است. حال، به نظر شما، چه دلیل می‌شود تا آدم قسمت‌های از متن را به خاطر ملاحظات مختلف از جمله ملاحظات ایدیولوژیک حذف کرده امانت داری نکند و به خوانندگان و مخاطبان نیز خیانت کند؟ به نظر من این هم خیانت به نویسنده و صاحب اثر است و هم خیانت به مخاطبان و خوانندگان. چون هم سخن نویسنده و مولف را ناقص می‌کند و هم مخاطبان را فریب می‌دهد: واقعاً یک عمل غیر اخلاقی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:40  توسط عباس فراسو  | 

"صفحه ای باز" را باز کنید. بعضی از یادداشت ها و دغدغه های من و عده ای از دوستانم در صفحه باز گذاشته می شود. صفحه باز تازه ساخته شده است و نسبت به وضعیت سیاسی و اجتماعی که جریان دارد، حساس است. تنوع ویژه گی دیگر صفحه باز است که آدم ها با رویکردها و اندیشه های مختلف در آن می نویسند. در واقع صفحه باز مال یک جمع است نه از یک نفر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:36  توسط عباس فراسو  | 

دقیق نمی‌دانم چه زمانی با اصطلاح "غرب زدگی" برخوردم. شاید زمانی که دانش‌آموز بودم در آثار شریعتی با این اصطلاح برخوده باشم. کمی بعد در مجموعه مقالات داریوش آشوری "ما و مدرنیت" نیز با این مفهوم برخوردم. اما پسان‌ها مواجه شدن با این مفهوم، بیشتر از آن که یک مواجه ای صرف باشد، خود یک مساله بود. به ویژه که زیر چتر این مفهوم، با دموکراسی، عقلانیت و خردگرایی، حقوق بشر، آزادی و... ستیزه و دشمنی صورت می‌گرفت و می‌گیرد. اصطلاح "غرب زدگی" از ایران وارد افغانستان شده ورد زبان‌ها گردید و امروز نیز به عنوان سلاح در رد و انکار "غرب" و مظاهر فکری و تمدنی آن استفاده می‌شود. در ایران نیز مخترع "غرب زدگی" احمد فردید بود که بعداً توسط جلال آل احمد تیوریزه شده به شکل کتاب/منشور تحت همین عنوان منتشر شد. مهم‌ترین ضربه این مفهوم درون مایه‌ی ستیزه‌گری و کینه‌توزی آن نسبت به غرب است که باب هر گونه تفکر عقلانی نسبت به "غرب" و "شرق" را قفل می‌زند و به جای آن به دشمنی، ستیزه و کینه‌توزی میدان می‌دهد.

چگونگی مواجهه با غرب، به یک مساله تاریخی بدل شده است؛ گاهی شیفته آنیم و گاهی دشمن آن. اما مساله ما با غرب و در کل با مدرنیت، با غرب شیفته‌گی و غرب ستیزی یا هم با برچسپ‌های مثل غرب زدگی، حل نخواهد شد. بلکه مهم، گشایش یک رهیافت عقلانی و پراگماتیک نسبت بدان است که به ما یاری خواهد رسانید. یعنی، زمانی می‌توانیم غرب را بشناسیم که با آن دشمنی نورزیم، بلکه با متانت تمام در پی شناخت آن باشیم. پس، هر گونه رویکرد کینه توزانه در شناخت و معرفت نسبت به غرب منتفی می‌شود و جایش را به رویکردهای عقلانی قناعت بخش خواهد داد. بخش از کار روشن نگرانه، تبارشناسی مفاهیمی است که از گمراه شدن و کینه توزی آدم‌ها می‌تواند جلوگیری کند؛ چون، باید برای دریافت تاریخ پدیده‌هایی که "اجتماعی" می‌شوند و یا به عقاید بدل می‌شوند که دارای "تاریخ اجتماعی-سیاسی" هستند، نگاه دقیق و موشگافانه داشته باشیم. در این مورد دکتر عباس پوپا مقاله‌ای دارد تحت عنوان "غرب زدگی" و "غرب ستیزی" که به تحلیل و بررسی عالمانه‌ی مفهوم "غرب زدگی" پرداخته است. همین گونه مصاحبه‌ای جدیدی از داریوش آشوری تحت عنوان گفتمان غربزدگی: طغیان روشنفکری جهان سومی برای بازگشت به «خود» نیز در دست است که برای درک بهتر مطلب بسیار سودمند است. در بالا به کتاب "ما و مدرنیت" هم اشاره کردم. مقاله‌ای "هشیاری تاریخی" از ما و مدرنیت نیز در دست است که در نقد کتاب غرب زدگی آل احمد نوشته شده است. نوشته‌های که بدان‌ها اشاره کردم، در درک بهتر این اصطلاح کمک می‌کنند تا از دشمن‌سازی و دشمن‌نگاری به شناخت گذار کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:41  توسط عباس فراسو  | 

از سخن روشفکرانه تا روشنگری؟

اشاره: اصلاً این نوشته را برای یکی از روزنامه ها نوشتم که منت گذاشت و نشر نکرد. به هر صورت، اینجا بهتر است که بگذارم اش.

 سوال محوری این است که رابطه روشنفکر و روشنگری به معنای کانتی و کاسیرری آن چگونه است؟ آیا هر سخن "روشنفکرانه" به روشنگری منجر می شود؟ امکان روشنفکری چیست؟ به عبارت دیگر، روشنفکری نسبت به چه مد نظر است؛ نسبت به دین، نسبت به سیاست، نسبت به فاشیسم، نسبت به تاریخ، نسبت به فرهنگ، نسبت به ستم، نسبت به سنت و...؟ برخود معرفت‌شناختی روشنفکر نسبت به موانع چگونه است؟ فرض من این است که روشنفکری نسبت به هرچیزی، مستلزم اندیشه و خرد نقاد و خلق چشم اندازهای فلسفی و معرفت‌شناختی است. ابر-پرسش دیگر این است که جایگاه روشنفکری نسبت به رابطه تصادم آمیز سنت و مدرنیته کجا است؟ از رهگذر پرسش اخیر می‌توان به رابطه‌ی کار روشفکری و روشنگری، عبور کرد. چون در این رابطه، علاوه بر "امکان روشنفکری"، "حجیت معرفت شناختی" نسبت گفتارهای روشنفکرانه به عنوان مهم‌ترین شاخصه روشفکری مطرح می‌شود. نقطه عزیمت ما چه سنت باشد و چه مدرنیته، درهر دو صورت بدون حجیت معرفت شناختی، نمی‌توانیم اقناع فرهنگی و اجتماعی به نفع مدرنیته و روشنگری پدید بیاوریم. حجیت معرفت شناختی هم در خصوص "حقیقیت" و چشم اندازهای "حقیقت نگرِ" تیولوژیک و سکولار ضروری است، هم در خصوص "اخلاق" و آنچه "انسانی-اخلاقی" از این دو منظر می‌نامیم. چون، سنت و انگاره‌های خردستیز، بازوی استراتژیک گفتمان‌ها و مراجع معطوف به ستم و خشونت اند که در آمیزش با قدرت سیاسی و حتا در وحشیانه‌ترین شکل اش در قالب طالبانیسم، بازنمایی و اجرا می‌شوند.

پرسش‌های دیگر درجزییات مساله نیز مطرح است؛ به این معنا که کدام سخن، سخن روشنفکرانه است و تعریف ما از روشنفکر چیست؟ آیا روشنفکر آن است که در برابر یک خصم سیاسی، از عدالت سخن می‌گوید؟ یا روشنفکر آن است که برای پی‌ریزی شالوده‌های گفتمانی-معرفتی به گونه‌ی سیستماتیک و نظام مند، می‌اندیشد و گفتمان مسلط و خردستیز را روشمندانه نقد می‌کند؟ در یک پاسخ کلی، در هردوی این سطح می‌توان روشنفکر داشت اما منظور من از روشنفکر در اینجا، دسته دوم است که می‌تواند خرد انتقادی را تحقق بخشیده و دریچه‌ای به لحاظ معرفتی و فلسفی بسوی روشنگری بگشاید. پس آنچه در پی می‌آید، عنایت خاطر بر دسته دوم دارد، نه منتقدان مطبوعاتی که اگر روزگاری خصم سیاسی نابود شود، نابود می‌شوند. بنابرین در نقد تاریخ روشنفکری در افغانستان، مهم‌ترین مساله، عدم اندیشه و تفکر یا فقدان همان حجیت معرفت شناختی مسایل و ایده هاست که ما را در برزخ صغارت عقلی مان، میخ‌کوب می‌کند.

و اما، تنها چیزی که در سرزمین‌های عقیم جهانی سومی ساده به نظر می‌رسد، و ژرفا و پهنه‌ی سنت فراموش می‌شود، سخن گفتن از "روشنفکری" و یا هم نقد و ستایش آن است؛ آن هم به ظاهر از موضع روشفکرانه و متکبرانه که گویا زمین و زمان را در کف داریم. در حالی که فراموش می‌کنیم‌ که هم‌چنان در دام صغارت خود کرده زولانه‌ی ابدی هستیم. جاودانگی ما در جهل مرکب، نه از سر اعتراف و نگاه واقع‌گرایانه به خویشتن واقعی ما هست، بلکه هم‌چنان از سر فرار و نابخردی‌ای هست که کمتر بدان آگاهیم. روشنگری، همان وضعیتی است که به گفته‌ی کانت انسان به بلوغ شهامت اندیشدن می‌رسد و به گفته‌ی کاسیرر فورم اندیشه‌های اسطوره‌ای جایش را به فورم‌ اندیش‌های عقلانی می‌دهد و اصولاً رویکرد و ابزار شناخت نسبت به هستی و انسان، عقلانی می‌شود. پس برداشت ما از روشنفکری‌ای معطوف به بیان کانت و کاسیرر، چگونه است؟ در زمان محمود طرزی، کمی پیش از وقت به نظر می‌رسید اگر کسی، به سراغ سرآغاز اشتباهات و نادانی‌های تاریخی خود باز می‌گشت. در آن زمان، واقعیت مجسم همان خرافات و سنت‌های درهم پیچیده‌ای بود که افغانستان، به مثابه‌ی بخشی از جهان سوم و به خصوص در مجاورت ریشه دارترین بنیادگرایی برخاسته از شبه قاره‌ی استعمار زده‌ی هند، بدان گرفتار آمده بود. به ویژه که این غم تاهنوز بردامن ما خون می‌ریزد. در آن روزگار، حرف از "اشتباه تاریخی روشنفکران" منتفی می‌نمود؛ چون روشنفکری یا هم روشنگری تنها انگیزه‌ای در حال زیست بود، نه به مثابه‌ی آگاهی تاریخی همواره سرکوب شده و شکست خورده. در آن زمان مسلک روشفکری، تاحدودی به وسعت امروز تعریف نشده بود و قرن "تقلیدهای انقلابی" در جهان سوم نیز فراروی ما نایستاده بود تا هزار و یک تعریف برای روشنفکر با محور "انتقاد"، با طنز آمیزترین شکل اش سامان داده شود. ولی امروز، با تمام شدت، زمان بازنگری و تجدید نظر در همه چیز فرارسیده است.

در آسیب شناسی جریان روشفکری و این که چرا به روشنگری نرسیدیم، مشخص ترین فاکتور – علاوه بر سازه‌های فرهنگی و اجتماعی نامساعد -  امتناع از تفکر و برخود معرفت‌شناختی نسبت به موانع است که به جای آن تاهنوز تفنن ورزیده می‌شود. روشنفکران پریشان گفتار، بی‌مضمون، تفنن‌ورز و زاغه‌نشین در جهان اندیشه، تنها خشم قابل بیان شان، تاهنوز شعار دادن‌ها و بیانه‌های سیاسی است، نه تفکر و طرح مساله و صداقت در  گفتار و نوشتار با ژرفای لازم. از زمان طرزی تاکنون یک درس بزرگ تاریخی گرفته ایم، و آن این است که روشمند و با صداقت حرف بزنیم و تفنن نورزیم و ایستمان اصلی "ما"، دانایی و خرد انتقادی باشد، نه سیاست و قدرت. منظور من از صداقت، بیان حرف دل نیست. بلکه طرح ایده در منظومه‌ی فکری با تمام حوصله‌مندی و ژرف نگری  و با پرنسیب‌های روش‌شناختی است؛ نه این که بیاییم از کوه و برزن، از باد و باران، از شرق و غرب، از جن و پری و از آب و آتش... چنان ببافیم، بافزاییم و بنوشیم که تاب خمر ما را هیچ "خدا"ی نداشته باشد، حتای خدای خود ما. در چنین یک وضعیتی هر شکوه‌ای اگر وجود داشته باشد، از ما است و بر ما.

 افغانستان در شرایط حاضر، تنها و تنها به آدم های مثل شریعتی، ادوارد سعید، خلیل جبران و سایر رومانتیک‌ها و اسطوره‌ای اندیشان جهان سومی نیاز ندارد؛ بلکه، افغانستان به متفکر و اندیشه‌ورز جدی با شرایط زمانی-مکانی خود اش نیاز دارد که راه را به‌سوی فورم‌های عقلانی تفکر بگشایند و از فورم‌ اندیشه‌های اسطوره‌ای و تغزلی برهاند؛ به متفکر و فیلسوفی که نظام‌مند حرف بزند و روشمند سخن بگوید و به افق‌ها و چشم اندازهای آینده نگر، عنایت داشته باشد. باد را در هوا گز کردن و از برج عاج حرف زدن، جز برای تفنن و فخر فروشی فاضله و خیالات کاذبه، به درد کار روشنفکری که برای رسیدن به روشنگری سودمند باشد،  نمی‌خورد و نه هم به درد آسیب‌شناسی روشنفکری در افغانستان. در اینجا است که زایش و بسط گفتمان عقلگرایی و نقد جدی رومانتیسم شرقی‌ِ در آمیخته با سنت که آبش‌خور جدید‌اش را در سنخیت مشترک اما با برخاستگاه‌های متفاوت زمانی-مکانی در پست مدرنیسم سراغ می‌گیرد، لازمی می‌شود –  با این تفاوت که در سنتی که ما از آن سخن می‌گوییم هیچ تساهلی جای ندارد. اما مسلماً نقد آن، با پریشان گفتاری تغزلی ممکن نیست.

درست است که باید یک حوزه‌ی عمومی فعال – هم فعال برای مصرف و هم فعال برای تولید – وجود داشته باشد که کلان-گفتارهای روشنفکرانه مواد خام این حوزه‌ی هابرماسی باشد؛ اما برای خلق تفکر و نظام‌مندی اندیشه و تفلسف نه تنها که هیاهوی بی‌مایه‌ی حوزه‌ی عومی کافی نبوده بلکه آفت بس بزرگی است. تنها گزینش زبان فخر فروشانه وحرف درباد زدن، نه تنها که هیچ اندیشه‌ای را برنمی‌انگیزد، بلکه نشانگر مسخ روشنفکران افغانستان است که در درون ابرهای آسمان از هیچ در هیچستان سخن می‌‌گویند. برای این که از این "هیچ اندیشی" بزرگ بیرون شویم، کافی است یک بار به تاریخ روشنگری در افغانستان نگاه کنیم. شکست روشنفکران افغانستان، به خاطری بی‌کفایتی درجه‌ی احساس‌شان نبود، تنها به خاطر نیروهای مرتجع و واپس گرا هم نبود، بلکه شکست شان معلول عدم دانایی و هیچستان اندیشی شان بود که هیچگاهی نتوانستند پایه‌های معرفتی ارتجاع و فرهنگ خردستیز را متفکرانه و با حوصله‌مندی نقد کرده پایه‌ی گفتمان‌های جدید و فورم‌های عقلانی تفکر را پی‌ریزی کنند. اصولاً بدون نقد مسوولانه و اندیشمندانه‌ی گذشته، پی‌ریزی گفتمان‌های جدید نامکن و غیرمحتمل است. تجربه کشورهای غربی و بعضی کشورهای اسلامی نشان می‌دهد که مدرنیته با تفنن و پریشان گفتاری و فخرفروشی‌های فاضلانه، صاحب جایگاه و پایگاه معرفتی در آن سرزمین‌ها نشده است، بلکه با جدی اندیشیدن، با روشمند سخن گفتن و با بازنگری و بازاندیشی نسبت به گذشته و سامانه‌های فکری- فرهنگی که هم‌زمان سلطه داشته اند، جا افتاده است. "هوایی سخن گفتن" و نگاه کردن از یک نقطه‌ی استعلایی غیر قابل قیاس، غیر ابژکتیف و دلیل‌نابردار، بدون در نظر داشت نظم و روش اندیشیدن و القا کردن، همان آفت قدیمی و تاریخی است که هیچ نقشی در روشنگری نمی‌تواند داشته باشد. تنها نامبردن از چند مکتب فکری شرق و غرب و چند شکوه‌ی جانگداز از وضعیت موجود، نه ما را روشنفکر می‌نمایاند و نه برای کار فکری گامی به جلو است؛ بلکه همان تفنن‌گرایی جهان سومی است که بیشترین آبرو را از ما به آب حقارت داده است.

ما سخن روشنفکرانه زیاد گفته ایم، اما هر سخن روشنفکرانه منجر به روشنگری نمی‌شود، همان طوری که هیچ بیانه‌ی سیاسی روشفکرانه، نه منجر به سیاست ورزی عقلانی شده و نه منجر به روشنگری فرهنگی و معرفتی. مساله‌ی دیگر این است که ما چگونه سخن روشنفکرانه می‌گوییم؛ در سخن روشنفکرانه‌ی ما، حکایت از چه است ویا بهتر بگویم، چه را می‌خواهیم تبیین کنیم؟ سخن‌های روشنفکرانه در افغانستان همواره در برابر یک خصم یا معطوف به قدرت سیاسی طرح شده اند، نه معطوف به ایجاد گفتمان روشنگری و نقد شالوده‌ی گفتمان‌های سنتی و خردگریز. افزون براین، روشنفکر افغان مساله‌ای را تبیین نکرده است؛ یعنی هیچ گاهی در مقام تبیین عقلی نبوده اند، بلکه همواره در مقام توصیف و شکوه‌های جانگذار ایستاده اند: ذهن پریشان گفتار و سیاست زده‌ی "روشنفکران" افغانستان، ناتوان از خلق یک گفتمان و نقد روشمند و متفکرانه‌ی شالوده‌های فکری و فرهنگی حاکم بوده است. چون داعیه داران روشفکری در افغانستان، فیلسوفان و متفکران جدی و صادق نبوده اند که انقطاع چند صد ساله فکر و اندیشه را پر کنند یا هم پارادایم گفتمانی جدید را مسلط بسازند، بلکه روشنفکران افغانستان، قبل از آن که متصف به متفکر و خرد انتقادی باشند، تلاش کرده اند خود را منتسب به مکاتب و جریان های فکری بدانند و از آسمان همان دستگاه‌های فکری به واقعیت‌ها و معرفتِ ملهم از سنت نگاه سطحی و تفننی باندازند. یکی از دلایل انقطاع جریان روشفکری از گفتار جامعه مدنی به گفتار اتنوسنتریسم، فقدان تفکر و اندیشه‌ی جریان ساز بود و تاهنوز خلا تفکر و خرد انتقادی، عظیم‌ترین شگاف در جهت روشنگری در افغانستان است.

تخلیه مفاهیم و مسایل از معنا و پرسش

تقلید و تخلیه‌ی معنایی گفتارها بخشی از آفت روشنفکران مقلد و پریشان گفتار است. اصطلاحات معمول که در سخنان روشنفکران امروزه عام شده اند؛ همه به نکوهش سنت می‌پردازند و از "خرد انتقادی" و "عقلگرایی" کانتی در ساده ترین شکل اش سخن می‌گویند، بدون آن که تا هنوز تبیین درست از سنت به معنای فلسفی و جامعه شناختی آن در مقام یک امر جدی، به ارمغان آورده باشد. همین گونه عقل و خرد انتقادی نیز بدون تذکره وارد میدان شده به جنگ سیاهی فرستاده می‌شوند. در چنین یک وضعیتی که مفاهیم تخلیه‌ی معنایی و مفهومی می‌شوند و "مساله" به عنوان یک امر پرسش بر انگیز و معطوف به تفکر، مضمحیل می‌شود، رویکردها مسلماً نسبت به هر کلان-روایتی عقیم و رو به شکست خواهند بود.  پس، در حالتی که بارمعنایی و مفهومی مفاهیم و مسایل مبتذل می‌شوند، دو حالت در انتظار ما است: یا هیچ مساله نداریم و یاهم زیر بار مسایل گم می‌شویم بدون آن که دقیق بدانیم مساله‌ی ما چیست؟ رهایی روشنفکر از صغارت عقلی، در پرسش و اندیشه معنادار می‌شود، اما در تفنن‌گرایی افغانی نه تنها که رهایی در پرسش مطرح نیست، بلکه پرواز بر فرازهای  موهوم، شاخصه‌ی تفکر قلمداد می‌شود؛ در حالی‌که هر چیزی بدون توضیح معرفتی می‌تواند از جمله‌ی موهومات باشد. روشنفکر افغانی در یک مقاله‌ی کوتاه، هم به سنت پاسخ می‌دهد، هم به دین، هم به حقوق بشر و خرد انتقادی و دولت داری مدرن و  شهروند زیستن. در نهایت به هیچستان امر مبتذل اقامت می‌گزیند که همه چیز از بارمعنایی اش بدر رفته و تنها فخر گفتار اشرافیِ فاقد معنا، همه را در خود متصلب می‌کند. در اینجاست که گشایش به سوی روشنگری دشوار می‌شود.

در برهوتی که ابتذال میدان داری می‌کند، زمینه‌ای برای مانور و معنا گرایی در اندیشه و تلاش در جهت تفکر نظام مند، از میان می‌رود و صداقت در گفتار و نوشتار، جایش را به تفنن و استعلاگرایی اشراف مآبانه می‌دهد که بدون کوچک ترین تاثیر در راستای خلق گفتمان خردگرایانه، دود می‌شود و به هیچستانش بازگشت می‌کند. در حالی که ما به صورتِ مفاهیم و اصطلاحات محض کاری نداریم، بلکه با انگاره‌های کار داریم که اصطلاحات و مفاهیم، صورتی بر آن انگاره هاست. کارخرد انتقادی، رهایی انگاره‌ها از قالب‌ها و صورت‌های تابو شده است که سلطه میرانند تا زمینه‌ای برای شالوده‌شکنی و پی‌ریزی حجیت‌ معرفت شناختی روشنگرایانه فراهم شود. تا زمانی که به صورت جدی فراتر از مفاهیم و واژه ها به سراغ انگاره‌های معنادار و معنابخش مراجعه نشود و ژرفا و پهنه‌های گفتارهای مداربسته و بازگشت‌پذیر، با نقد خردمندانه شکسته نشود، هیچ زمینه‌ای برای تغییر انگاره‌ای-معرفتی به وجود نمی‌آید؛- هم در جانب سنت و هم در جانب مدرنیته.

ظهور "روشنفکران" مطبوعاتی و قدرت‌طلب

روشنگری با ژورنالیسم نه زاده شده است و نه زاده خواهد شد؛ بلکه روشنگری ریشه‌های عمیق معرفت شناختی در فلسفه و علم دارد که لاجرم قرن هجده‌ی اروپا را به خود متصف کرده است. اما در افغانستان، روشنگری با روشنفکران فیلسوف و متفکر چهره نگشود، بلکه با ژورنالیسم و سخن ژورنالیستی در تلاش میدان داری شد؛ بدون کم ترین قدرت معرفت شناختی و خردانتقادی برای لرزش شالوده‌های ستم و ساختارهای خشونت زا. تاهنوز پدیده‌ی روشنفکری در افغانستان، مطبوعاتی است نه فلسفی و معرفت شناختی. با روشنفکر مطبوعاتی نمی‌توان به روشنگری رسید، چون ژورنالیسم فراتر از نقش محوری اش نمی‌تواند اندیشه‌ای تولید کند؛ آن هم ژورنالیسمی که بدون کانون فکری مستقر در حوزه‌ی عمومی هابرماسی باشد. این سخن زمانی قابل فهم می‌شود که بدانیم مطبوعات تاکجا توان تقلیل‌گرایی در مفاهیم و بازنمایی‌های معنایی و در نهایت مسخ‌شده‌گی، دارد. به ویژه در جامعه‌ای که پریشان گفتاری، به جای هر سخن جدی، میدان داری می‌کند. هرگاه مراد از کار روشنفکری رسیدن به روشنگری باشد، برای مکتب رفتگان و منتقدان روزمره، روشنفکر گفتن کاری سختی است. این دسته متفکر و تاریخی‌نگر نیستند بلکه رخداد زده اند.

اما در یک سطح نزدیک به امر واقع در تاریخ اگر سخن بگوییم، روشنفکران در تاریخ افغانستان، کانونی برای کنش و تفکر روشنفکرانه نداشته اند و برای ایجاد این کانون کنشمند و مولد کاری هم نکرده اند، بلکه همواره در پیرامون هسته‌ای به نام "قدرت سیاسی" سرگردان بوده اند که گاهی جذب شده اند و گاهی هم با نفرت سهمگیانه‌ای دفع. ما روشنفکران کانونی و کارگزار که "حوزه‌ی عمومی" را ایجاد و مدیریت کنند و هستی‌بخش تفکر روشنگرایانه در سرزمین‌شان باشند تا قدرت سیاسی و ساختارها و فورم‌های خردستیز و غیرعقلانی تفکر و معرفت را تحت تاثیر قرار بدهند، نداریم و نداشته ایم. پس، بهتر است سخنی به گزاف نگوییم و لاف هم نزنیم.

بنابرین، جریان روشنفکری به مثابه‌ی یک طبقه‌ی اجتماعی در تاریخ افغانستان، بدون مصداق است؛ حلقات و اقشار روشن اندیش که در برابر ستم و خشونت ایستاده بودند، دچار گسست‌های تاریخی شدند و این گونه هیچ متن فکری و معرفتی به مثابه‌ی استراتژیِ برای تفکر در راستای رسیدن به روشنگری، پدید نیامد تا نیروی قابل توجه برای بازتولید و مصرف آن فعال شود. اکنون هم با پریشان گفتاری و عدم تفکر نظام‌مند هیچ استراتژیِ معطوف به روشنگری خلق نخواهد شد. به خصوص در شرایطی که منطقه‌ی ما هم چنان در کام وحشیانه‌ترین گفتمان خشونت زا  و خردستیز، فرو می‌رود. دیگر سرایش داستان انقلاب، هلهله‌های مطبوعاتی، چسپیدن به کلان گفتارهای چون امپریالیسم و انتقاد سرخوشانه از لیبرالیسم، برای روشنفکر افغانستان، تاحدودی بی‌معناست؛ چون قبل از همه خرد انتقادی به صورت روشمند و متفکرانه، سلاحی است که با آن به سراغ خویشتن برویم؛ چون برای ما، نقد حیاتی‌تر از تجویزات ژورنالیستی است. چه بسا که هنوز از روشنگری فهم غلط داریم. اما، در نهایت برای تفکر و روشنگری، مساله‌ی پیشینی و نگاه مساله‌ساز با فرجام معرفتی لازم و ضروری است  نه گفتارهای پریشان و غیر سیستماتیک و بدور از حجیت معرفت‌شناختی و بیگانه با هرگونه تبیین روش‌شناسانه؛ این در حالی است که نااندیشی و جهان-زیست اعتقادی-معرفتی ما خود مساله هستند!  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:17  توسط عباس فراسو  | 

مثل این که گم شده ام. تازه متوجه شدم که از فلان اتفاق در فلان تاریخ دو ماه و اندی گذشته است و من فکر می کنم  فاصله زمانی را از آن روز تا به امروز اصلاً حس نکردم. انگار یک باره از خواب پریده باشم. شاید شما هم به چنین گم گشتگی ِ برخورده باشید. و بعد فکر کرده باشید که دلیل این گم گشتگی چه ها بوده اند؟ اما یک باره آدم متوجه می شود که این گم گشتگی ها دست کم از یک تباهی نبوده اند... چه قدر ساده آدم آشفته می شود. تازه این اتفاق اول نیست. بارها چنین شده است و چنین... روزها و ماه ها گم شده  و فصل ها تغییر کرده و آدم در نقطه اول کارش فکر می کند... شاید روزها به سرعت بگذرند؛ مثل جریان نور که از شیشه رد می شود، بدون این که "رد شدن" جریان نور را دقیق ببینیم و حس کنیم. شاید هم تاهنوز نفهمیده ایم که چه قدر کوچک و ناتوانیم. پسوند و پیشوند زندگی آنقدر سنگین و گسترده اند که آدم را زیر بارشان گمِ گم می کنند.

 بله، تمام کارهای را که باید در این دوماه و بعضی شان را باید روزمره انجام می دادم، نداده ام. دلیل اش هم روشن است: گم ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط عباس فراسو  | 

سلام!

این روزها خیلی شوک زده شده ام. در افغانستان اتفاقاتی زیاد اند که شوکه آورند اما نابودی کتاب و انسانیت بیشتر از همه چیز شوکه زده ام کرده است.  فقط کاری که از دستم میاید، خواندن نوشته های دوستان است و بس. اما راستش، از دموکراسی و هم پذیری سخن گفتن – هرچند بهترین دلیل برای انسانی زیستن و برخورد شریفانه  است – برایم چندان چسپ ندارد. بیاد حرف های آزار دهنده­ی یکی از همکارانم می افتم. یک روز در دفتر کار بحث قوم گرایی و رهبران قوم گرا به میان آمد... و این آدم فوری گفت: "نگفتم که دموکراسی در افغانستان به درد نمی خورد!". ساده گفتم که من همراه تو گز نمی توانم... حرف اش آزار دهنده بود. واقعاً سخت است با بعضی ها کلنجار رفت و گفت و گو کرد؛ مثلاً برای رابطه قوم گرایی در افغانستان و به درد نخوری دموکراسی، مشکل است توضح خواست! به این دلیل، دلیل آوردن از اخلاق دموکراتیک و گفت و گو، هم به عنوان یک دلیل این روزها برایم نچسپ شده و هم رد اش آزارم می دهد. بگذریم.

 داستان، داستان نابودی کتاب ها بود. این داستان میل زندگی و فرهنگی زیستن را به صفر می برد، به این دلیل شوکه آور است؛ چون حد اقل برای من مرگ ترسناک است. پیام نابودی کتاب ها و استدلال والی صنف پنجم خوانده نیمروز و هواران این عمل، چنان خشن و تهدید کننده است که بنیادهای همه چیز را در ذهن آدم ویران می کند. وقتی فرهنگ ستیزیِ ایدولوژی حذف، به مثابه یک "ابر-نهاد" فرهنگ، سیاست، مناسبات اجتماعی و دلایل رخدادها را تعیین و تعریف می کند، حرف از دموکراسی و تسامح و گفت و گو نمی­دانم تا کجا در این مملکت می­تواند مخاطب داشته باشد. مثلاً، دین و خانواده نهاد اند و اما رویکرد ویرانگرایانه و حذف در افغانستان چنان ساختاری شده که به مثابه یک ابر-نهاد کارکرد قدرت و سیاست را تعیین می کند.  به هر صورت، دموکراسی و واکنش دموکراتیک بهترین راه است که زمینه استدلال و گفت و گو را مساعد می کند. و اما از همه مهمتر دلم به شریعتی ناشر افغان می سوزد. حالا که کسی خدمات فرهنگی آقای شریعتی را در نظر ندارند که هیج، تاوان مالی اش را کی خواهد پرداخت؟

 نوشته های از سخیداد هاتف، علی امیری ، کاظم کاظمی و طنزی از کاکه تیغون را اندرین باب فراموش نکیند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:21  توسط عباس فراسو  | 

یکی از بهترین تحلیل ها در مورد نابودی کتاب ها در نیمروز، از قسیم اخگر روشنفکر به مفهوم واقعی آن است. قسیم اخگر معتقد است که نابودی کتاب ها خود عمل تفرقه افگنانه ای است که سودش به جیب دیگران خواهد ریخت؛ این همان عملی بود که آنان می خواستند. این مقاله تحت عنوان "کتاب شویی - ابتکاری بی سابقه در سانسور" در سایت دویچه وله به نشر رسیده است. برای مطالعه آن اینجا را کلیک کند؛ چون خواندن این تحلیل بسیاری از زوایای تاهنوز تاریک پیامد این مساله را روشن می کند.

 هم چنان مقاله­ی از دستگير روشنيالی یکی از روشنفکران به نام افغانستان، تحت عنوان "اوبو ته د کتابونو اچول د زور او د ډار د فرهنگ کار دی" در سایت آسمایی به نشر رسیده است. برای مطالعه این مقاله اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:14  توسط عباس فراسو  | 

 من تا به حال گیجم و نمی دانم که دلیل اصلی انداختن کتاب ها به رودخانه هیرمند، چه بوده است. اما این قدر می­دانم  که بی سوادی و نادانی والی نیمروز و وزیر فرهنگ به تنهایی دلیل این ماجرا نیست و نیز این قدر می­دانم که دلیل اصلی گیجی خودم، پیش­فرض­های اشتباه وخوشبینانه ام در مورد وضعیت کنونی است. باید به پیش­فرض ها و مفروضات خودم، درنگ کنم. این درنگ، کمک ام می کند تا بدانم که دلیل به آب انداختن کتاب ها به رودخانه هیرمند، از بی­سوادی و بی­دانشی وزیر فرهنگ و دولت افغانستان نیست. بی­سوادی و نادانی، بخشی از دلایل می توانند باشد، اما نه همه دلایل. برای این که بر پیش فرض های خود درنگ کنیم باید حساب این پیش فرض ها را با مفروضات نهفته در پشت عمل کرد­ها و رویکردهای گیج کننده دیگران و از جمله اقدام وزارت فرهنگ و والی نیمروز، یک طرفه کنیم. پس به جمله­های زیر فکر کنید:

 1-     این کتاب ها از ایران وارد شده بودند.

2-     این 11 عنوان کتاب، کتاب های فتنه انگیز و تفرقه انگیز بوده اند.

3-     این کتاب ها عبارت اند از کتاب "هزاره ها" نوشته حسن پولادی، "شناسنامه افغانستان" نوشته بصیر دولت آبادی، "گل سرخ دل افگار" نوشته جواد خاوری، نهج البلاغه و...

 برای روشنی بیشتر چند نکته را در آغاز می خواهم ذکر کنم و سپس سر اصل مطلب می­روم. اول این­که قابلیت وارد کردن کتاب های فتنه­انگیز هم از ایران و هر کشوری دیگر، وجود دارد و کتاب­های از این دست وارد هم شده اند. دوم. دولت افغانستان باید از ورود کتاب­های فتنه­انگیز بر اساس میکانیزم کاملاً شفاف با پرنسیب­های حقوقی و با استدلال کاملاً روشن جلوگیری کند. سوم. اصلاً باید  واکنش در برابر کتاب­های فتنه­انگیز به یک بحث در حوزه عمومی بدل شود و تاجران کتاب، از وارد کردن این نوع کتاب ها خود داری کنند. و اما پیش­فرض های من در این نوشته این است که کتاب های به دریا انداخته شده، کتاب های فتنه برانگیز نبوده اند. اصلاً حالا، بحث کتاب های تفرقه­انگیز در میان نیست بلکه بحث روی دلایل و چرایی­های به دریا انداختن کتاب ها و یک عمل مشکوک و غیرمدنی و خطرناک در میان است. یعنی، کتاب ها مشخص اند که فتنه انگیز نیستند و پیش از این هم در بازار کتاب افغانستان وجود داشته اند. کافی است در این مورد به اظهارات مبارز راشیدی توجه کنید. اما من بیشتر دلایل دیگر را می خواهم برجسته کنم.

 اصل مطلب. به مفروضه­های دو جمله اول در بالا فکر کنید. چرا در برابر کتاب­های که  از ایران وارد می­شوند، حساسیت وجود دارد. حساسیت براساس کدام منطق و استدلال موجه در موارد موجه؟ در حالی که اگر سلاح، مواد مخدر و تروریست وارد شوند، هیج حرفی نیست. در همین ولایت نیمروز چندین منطقه زیر تسلط طالبان است و گفته می­شود که ایران هم سلاح می فرستند، کجاست اقدام در خور؟ بگذریم از مافیابازی­ها و قاچاقچی­ها در ولایت مرزی نیمروز. به دنبال جمله اول جمله دوم را بخوانید. باید حتماً دقت کنید تا بدانید که کتاب های" فتنه"، چه کتاب­های اند و چرا کتاب­های فتنه اند. شاید اول فکر کنید که وزارت فرهنگ و والی نیمروز و... باید دقیق و مستدل بگویند که به فلان دلایل این کتاب­ها، کتاب­های فتنه اند. اما در جمله سوم می­خوانید که کتاب اول تاریخ هزاره­های افغانستان است، کتاب دوم در مورد افغانستان(شناسنامه افغانستان) و کتاب سوم مجموعه داستان و کتاب چهارم هم نهج البلاغه. حالا، دلیل فتنه انگیز قلمداد کردن این کتاب ها بیش از سه دلیل و علت تاریخی ندارد. دلیل اول. دشمنی با دانش و معرفت. یعنی، به آب انداختن کتاب و حساسیت در برابر کتاب بدون استناد لازم به موارد خاص و مطابق قرارداد نوشته شده و نانوشته شده در سطح ملی، جز دشمنی با دانش و معرف، نقد و گفتگو، ارتباط بین الاذهانی معطوف به تفاهم از راه خواندن و نوشتن، چیزی دیگری نیست. دلیل دوم. کتاب اول در مورد تاریخ هزاره­ها است و افزون براین، نویسنده دو کتاب دیگر نیز هزاره هستند که مطابق ایدولوژی حذف، باید خودشان را حذف شده فکر کنند و در برابر روایت قدرت از تاریخ و یا تاریخ رسمی غالمغال نکنند: حق ندارند قصه تراژیدی شان را به مثابه بخش از هویت شان یادآوری کنند. چون وقتی مساله حذف مطرح باشد، هویت هم مشمول آن می شود. یعنی، کسی دیگر حق ندارد از تاریخ خود و کشور اش روایت کند. اگر روایت غیرواقع بینانه هم باشد، اول باید در فضای گفتگو مورد نقد و ارزیابی قرار بیگرد و یا هم اگر قرار بر جلوگیری از "اختلاف انگیزی" است باید میکانیزم شفاف و عادلانه ای از سوی دولت وجود داشته باشد. در حالی که به آب انداختن کتاب ها، ادامه همان فرهنگ حذف است و اصلاً فرض بر ممانعت از مسموم شدن فضای اطلاعات نیست و مطابق این دیدگاه، حذف و ویران کردن، حق میراثی و طبیعی است که باید محفوظ بوده و پاس داشته شود! مهم نیست که "دیگری" را در بامیان می بلعد یا در نیمروز! دلیل سوم. این کتاب ها به زبان فارسی نوشته شده و در ایران به چاپ رسیده اند. بگذریم.

 حالا مفروضات به آب انداختن کتاب­ها روشن شد. لازم هم نیست به محکومیت فلان و فلان بچسپیم. اصولاً باید به مبنا و بنیاد کلان-گفتارهای حذف در افغانستان باندیشیم که نخست تمام سازمایه های عاطفی، احساسی  وآگاهی جمعی را شکل داده و  سلطه ساختاری و سیستمی را استحکام داده است. این گونه بهتر به روان شناسی قدرت و یا چگونگی اراده معطوف به قدرت در تاریخ افغانستان و سپس به چشم انداز خشن و خونبار دولت- ملت براساس ایدولوژی حذف می توان درنگ کرد و ویرانی و وحشتناکی آن را به تماشا نشست. بنابرین، نمی توان با دفاع از روایت رسمی و گفتار-از منظر-قدرت-از تاریخ، به دیگران تهمت "فتنه" و "فتنه­انگیزی" بسته و از طنین صدای دیگران جلوگیری کرد. با انهدام هستی و تاریخ دیگران–  مثلاً هزاره ها و تاریخ شان یا هم کسی دیگر – براساس رویکرد حذف، سرکوب و وادار به فراموشی، اگر فکر کنیم که در افغانستان دولت –ملت ساخته و وحدت ملی شکل می گیرد، واضح است که نمی شود؛ اگر امکان می داشت، حالا شده بود. دیگر آن شرایطی نیست که با ترور و حذف، یک فراموشی معجزه آسایی اتفاق بافتد و زمینه دولت –ملت سازی بر اساس فراموشی و عدم یادآوری شکل بیگرد. انداختن کتاب ها به آب هلمند – مهم نیست هر کتابی باشد – خود یک واقعه تروریستی است. وقتی تاریخ، فرهنگ و اندیشه را نابود کنند و دیگران نیز پیوسته در برابر نابودی و حذف آن سکوت پیشه کرده مماشات کنیم، به نظر شما مگر از یک عمل تروریستی جانب داری نمی کنیم؟ بنابرین، هرگاه بنیاد یک نگرش و تفکر به عنوان رویکرد اراده معطوف به قدرت از نوع فاشیستی اش، استراتژی حذف دیگری را داشته باشد، چسپیدن به افراد مثل کریم خرم، راه به جای نمی­برد. مهم این است که ما با فرضیه­های سیاسی برخاسته از ایدولوژی حذف و دیگرستیز، طرف هستیم.

 استراتژی حذف در سطوح مختلف و با ابزارهای متفاوت، نه تنها که همواره به فکر گسترش و رویش تفکر و اندیشه نیست، بلکه در فکر سلطه بر روان و اندیشه، حذف  و سرکوب دیگری است. تفتیش عقاید توسط وزارت فرهنگ، با تمام بی سوادی و بی خبری که عاید حالش می باشد، در فکر کشتن اندیشه و تفکر و بالاخره انسان است؛ همین است نقض حقوق بشر، ظلم بر انسان و زبان او. اظهارات چندگانه مقامات دولت را در این مورد که حتماً خوانده و شنیده اید. بلی. همه خود را متاسف نشان می­دهند و این خنده آور است. این کتاب ها در اوایل ماه حوت 1387 توفیق شده بودند تا جای­که من می­دانم در نهایی شدن تصمیم به آب انداختن کتاب ها وزارت اطلاعات فرهنگ بی نقش نیست. باید بگویم که تعداد از این کتاب ها، کتاب های فلسفی و تحقیقاتی  اند که بی­دلیل ضبط و به رودخانه سپرده شده اند. چند ماه قبل می­گفتند که شورای علمای نیمروز گفته اند که کتاب ها "اختلاف بر انگیز" اند. این سخن خنده آورترین است. سوال این است که کدام مرجع با صلاحیت این کتاب ها را خوانده تا نابودی آن ها را بهتر از هر اقدام دیگر دانسته است؟ نسخه های از این کتاب ها به وزارت نیز فرستاده شده بود، اما با توجه به تلاش های کتاب فروشان کابل، بالاخره ارزیابی این وزارت چه بود و چه شد؟ اما، مهم این است که استراتیژی برخاسته از ایدولوژی سرکوب و حذف، چنین می­کند که کرده است. یکی از مجریان این استراتیژی به عنوان بخشی از دولت افغانستان، وزارت فرهنگ و ولایت نیمروز اند. اما دردناک سکوت حاکم در این فضا است که نه رسانه، نه روشنفکر و نه جامعه مدنی، هیچ یکی لب به اعتراض نمی گشاید. فکر نکنم دیگر سکوت که در برا بر فضای اخلاقی کاذب که از سر مصلحت ایجاد شده است، لازم باشد؛ چون بیش از این حقیقت قربانی مصلحت های نابکار خواهد شد. بهتر آن است که برای دست  یافتن به راه حل، آنچه به عنوان یک سیستم مسلط و توطئه­گر وجود دارد و مشکل می­آفریند، مورد نقد قرار بگیرد. واضح است که فتنه و ابزارها و عوامل فتنه­انگیزی باید از میان برود، اما نه بر اساس این رویکرد که غیر از خود، آن "دیگر" همواره فتنه قلم داد شود؛ چون این اوج تمامیت خواهی و توتالیتاریزم است.

 بنابرین، دلیل به آب انداختن کتاب ها به عنوان یک عمل غیرمدنی، غیرانسانی و ضدفرهنگی برخاسته از ایدولوژی حذف و تبعیض بی­رویه است، نه این که کتاب ها، کتاب های فتنه بوده باشند. دلیل موجه دیگری وجود ندارد. دلایلی مبنی براین که این کتاب ها اختلافات قومی و مذهبی را دامن می زند، جز فرافکنی و توطئه چیزی دیگر نیست. ثبات با حذف، تفتیش و فراموشی حاصل نمی شود؛ چون حذف دیگری با هر ابزار و توجیه ولو با تفتیش و فراموشی، خود عمل فاشیستی ِ بیش نیست. و با عمل فاشیستی، نه دموکراسی و حقوق بشر نهادینه می شود و نه هم دولت-ملت شکل می گیرد. از همه مهم تر این که با دانش ستیزی جز نیزه در چشم خویش فروبردن کاری دیگری نکرده ایم. هرچند که ما در میدان دانش ستیزی و انسان ستیزی، افتخارات  زیاد داریم!

 مطالب دیگر در این مورد:

 1-     برخورد ضدفرهنگي با فرهنگ

2-     آزاديِ بيان و کتاب مقدس

3-     ما و فسیل های بیدار شده در غارهای باستان

4-     ابتکار جدید و کاملا استثنای در افغانستان

5-     یازده عنوان کتاب در افغانستان به آب انداخته شد

6-     بجای کتاب، بمب و تروریست را در مرز بگیرید!

7-     کتابها را آب بردند!

8-     فرهنگ کتاب داری در افغانستان!

9-     پديده جديد در افغانستان: غرق كردن كتاب ها

10- بيانيه فرهنگيان مهاجر افغانستان، راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولايت نيمروز

11- تهجر و حماقت با ریختن کتاب های مذهبی به رودخانه در افغانستان

12- وزارت اطلاعات و فرهنگ؛ فرهنگِ دشمنی با فرهنگ

13-  وقتی شعار دموکراسی، آزادی بیان و اندیشه، در هرمند نقش برآب شد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:23  توسط عباس فراسو  | 

نتیجه­ی فحشا و منکرات گرفتن از عقل و ارزش

(نقدی بر مقاله حقوق بشر و چالش های فرارو)

 مدتی است که روزنامه­ها را به شکل مستمر دنبال نمی­کنم؛ می­دانید که پریشان گفتاری ونوشته های غیرروشمند خسته می کند. هیچ قید اخلاقی و احساس مسوولیت پذیری هم وجود ندارد. به این تازگی ها یکی از دوستان شماره های 560 تا 563 روزنامه هشت صبح را برایم فرستاد تا مقاله تحت عنوان "حقوق بشر و چالش های فرارو" را در آن بخوانم. در این مقاله تلاش شده تا حقوق بشر را از منظر اسلام نقد کند. نویسنده به منابع و اشخاص مختلف رجوع کرده که یکی از محسنات این نوشته است. اما بازهم با جدیت و صداقت به حقوق بشر و مبانی فکر آن نپرداخته است.  متاسفانه تاکنون فکر می شود هر قدر که لیست منابع طویل بود، نوشته علمی و با اعتبار است! بگذریم.

 در این مقاله نخست سوال­های زیادی مطرح شده نویسنده –  بر خلافی ادعاهای که پیوسته تکرار می­کند –  نتوانسته پاسخ علمی ارائه کند. سوال های از این دست که "آیا در اسلام حقوق بشر قابل قبول است؟ از دیدگاه اسلام منبع جعل حقوق بشر کیست؟ فلسفه­ی جعل حقوق بشر در اسلام چیست؟..." این سوال ها جدید نیستند، بلکه چند دهه می­شود که مطرح اند و فراتر از یک دور باطل راه به دهی نبرده اند. با تکیه بر این سوالات، نویسنده تلاش کرده تا حقوق بشر را پدیده­ای ضدِ دینی القاح کند. پیش از آن، تلاش می­کند تا پایه­های فکری-فلسفی حقوق بشر را که سیکولار اند، ضد دینی و خلاف شآن و کرامت انسانی قلمداد کند. می­نویسد: "تفکر سکولاریستی، انواع فساد و فحشا تجویز و ارزش‏های دینی حذف می‏شود. بدین‏سان سکولاریست با تنزل مقام شامخ انسانیت، بیشترین اهتمام را به آزادی به معنای اباحه‏گری و رهایی از قیود اخلاقی و مذهبی می‏دهد و آزادی‏های مدنظر آن بیشتر در آزادی تن و شهوت خلاصه می‏شود"( مقاله یاد شده). هم چنان از زبان تقی جعفری یزدی تایید می کند که حقوق بشر فضیلت و کرامت انسانی را نادیده گرفته است؛ انگار که خود نویسنده اعلامیه حقوق بشر را هیچ نخوانده است!

 در نهایت نتیجه می گیرد: " پس هرگونه تلاش برای ارتباط حقوق بشر (در اندیشه و مفهوم غربی) به ارزش های مبتنی بر وحی الهی مانند ارزش‏های اسلامی، بیهوده است {...} بر اساس تفکر اومانیستی، انسان، خالق اخلاق خویشتن تلقی می‏شود، و آن چه در این نگرش اصالت دارد، خواسته‏ها و امیال و لذت های انسان است و اگر دینی هم معتبر باشد، باید در جهت تامین هوا و هوس‏های افراد و هماهنگ با خواست‏های انسان باشد"(همان مقاله). پس نباید به عقل بشر و  اخلاق هنجاری اعتماد کرد؛ چون همه چیز را برای هوا وهوس خود می طلبد که یکی از آن ها اعلامیه جهانی حقوق بشر است!؟

 درکلیت امر، این مقاله بر ضدحقوق بشر نوشته شده که قلب تپنده­ی آن این است: اعلامیه حقوق بشر بر اساس تفکر سیکولار پدید آمده و تفکر سیکولار غیر اخلاقی است؛ بنابرین، اعلامیه حقوق بشر هم غیر اخلاقی و خلاف کرامت انسانی است. چون آنچه جدا از دین است غیراخلاقی و خلاف کرامت انسانی است. به همین سادگی سخن را به فحشا و منکرات می رساند و بس. افزون براین، ترویج حقوق بشر نیز، به معنای "تهاجم و  امپریالیزم فرهنگی" است. نتیجه نهایی هم این که اسلام و حقوق بشر در تضاد است.

 اصولاً پرداختن به رابطه حقوق بشر و اسلام یا بر عکس، یکی از بحث های پردامنه و جنجال برانگیز در کشورهای اسلامی است. دوگونه رویکرد در این باب وجود دارد: سنجش آموزه های اسلامی مبتنی براعلامیه جهانی حقوق بشر (بحث بیرون دینی)، و سنجش اعلامیه جهانی حقوق بشر بر اساس آموزه های اسلامی به خصوص شریعت (بحث درون دینی).

 در روش اول، آموزه های اسلامی را بر اساس حقوق بشر مورد ارزیابی و نقد قرار داده اند که در این مورد نظریه های مختلفی وجود دارد. در روش دوم – که رویکرد مقاله "حقوق بشر و چالش های فرارو" است – حقوق بشر بر اساس آموزه های اسلامی و به خصوص کلام و شریعت مورد سنجش قرار میگیرد که در این رویکرد نیز نظریه­های مختلفی وجود دارد. در رویکرد دوم بعضی­ها کوشیده  اند تا میان اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسلام نه تنها آشتی ایجاد کند؛ بلکه قبل از قبل ریشه­های "حقوق بشر" را در اسلام ثابت بکند، و بعضی هم اعلامیه حقوق بشر را به تمسخر گرفته و آن را محلی و حتا مزخرف قلمداد کرده است (مثل مقاله یادشده).

 رویکردهای دیگری نیز وجود دارند که فلسفه­ی حقوق بشر را در ماهیت و مبانی فلسفی خودش نقد و تبیین می کنند. اما در این دیدگاه­ها نیز پیش فرض­های مختلف دینی و غیردینی و چارچوب های ایدولوژیک مختلف غالباً معیار قضاوت برای حسن و قبح اعلامیه جهانی حقوق بشر بوده اند. برای وضاحت بیشتر به خواستگاه فکری سیکولاریزم و حقوق بشر برای رفع بعضی بدفهمی­ها می پردازم.

 اصولاً بحث حقوق بشر یکی از دست آوردهای مدرنیته و روشنگری است که بر اساس عقل گرایی به وجود آمده و یکی از ارزش های جهان شمول بشری است. حقوق بشر اگر شرط کافی برای سعادت بشر به شمار نمی رود حد اقل شرط لازم خوشبختی و سعادت بشر به شمار می رود. لازم نیست در مورد تاریخ روشنگری و اومانیزم که بر اساس عقل باوری پدید آمده اند، توضیح بدهم. واضح است که فلسفه روشنگری تعریف و جایگاه فرد و کیهان را مبتنی بر عقل تبیین می کند، نه اسطوره و شعر. نگاه به کیهان و انسان با روشنگری و عقلانیت سیکولار شد و پایه های معرفتی بشر از ماوراطبیعی رخت بربسته و زمینی شدند، و عقل مهم ترین منبع شناخت و تبیین کیهان و انسان شد. در واقع فورم و ماهیت تفکر بشر سیکولاریزه شده، انسان و کیهان را با نگاه سیکولار به تماشا نشست و از تفکر اسطوره محوری به تفکر منطقی و عقل­محور گذار کرد. آغازه­ی شناخت سیکولار بشر با کوپرنیک و گالیله نسبت به کیهان شکل گرفت و سپس نگاه به انسان توسط رنه دکارت سیکیولار و عقلانی شد. توسط دکارت، فردیت و سوژه پدید آمد و این گونه انسان به عنوان سوژه خودآگاه مُحق و دارای حق قانونگزاری دانسته شد. پس از این، انسان به کمک عقل و سنجه­های عقلی به وضع قوانین و شکل دهی نظام حقوقی عقل گرایانه و در خور بشر دست زد: به عنوان مثال تدوین اعلامیه جهانی حقوق بشر. در ادامه این نظرگاه، گریتیوس که خود یک کشیش بود نظریه پرداز حقوق بشر شد؛ اما مبنای حقوق بشر را الزاماً الهیات نمی دانست. به این صورت مبانی فکری و فلسفی حقوق بشر پدید آمد و جهان شمول شد.

 باید یاد آوری کنم که سیکولاریزم بر خلاف نوشته مقاله "حقوق بشر و چالش های فرارو" یک پدیده ای ضد دینی نیست؛ بلکه از منظرگاه جدا از دین نسبت به انسان و جهان نگاه می کند. بنابرین، قوانین و نظام­های حقوقی مدرن که در روشنی عقلانیت پدید آمده اند، سیکولار می باشند و نه عرفی. ترجمه سیکولار به معنای "عرفی" غلط است؛ امکان دارد بسیاری از قوانین عرفی باشند و اما عقلانی نباشند و بر ضد اعلامیه حقوق بشر نیز باشند. 

 اما در مورد این مقاله علاوه بر پریشان گویی و موضع ضد حقوق بشری آن، مهم­تر از همه بدآموزی آن در قلمرو ادراک حقوقی و آگاهی فرهنگی افغانستان است. همه می­دانند که تاریخ افغانستان، تاریخ نقض و کتمان حقوق بشر است؛ تاریخ افغانستان جز روایت تراژیدی انسان مثل قتل عام، استبداد و نسل کشی چیزی دیگری نیست. اکنون نیز این داستان سر درازی دارد. در چنین یک وضعیتی، حقوق بشر را "آزادی تن و شهوت" گفتن، سخن غیر اخلاقی و غیرانسانی است. البته که بحث تن و شهوت خود یک بحث کلان وجداگانه است.

 نویسنده به طوری ضمنی و اما مستمر تاکید می کند که در سیکولاریزم اخلاق وجود ندارد و حتا اخلاق بیرون از دایره دین الزاماً نمی تواند وجود داشته باشد. مسلم است که نخستین هستی­بخش "اخلاق" دین نیست، بلکه دین و الهیات بر مبنای "قلمرو قدسی"، اخلاق را تعریف می کند و یکی از مهم ترین منبع مشروعیت-بخشِ آسمانی و قدسی اخلاق به شمار می رود؛ در حالی که اخلاق سیکولار، مشروعیت اش را از عقل، داده­ها و معرفت عقلانی بشر می گیرد. بزرگترین فلسیوفان عقل­گرا و روشنگری، و صاحبان رویکرد سیکولار، بخشی عظیمی از موضوع فلسفه ورزی شان اخلاق بوده است. از افلاتون تا دکارت، رسو، کانت ... همه منبع مشروعیت دینی و قدسی برای اخلاق قایل نیستند. اما تحلیل نویسنده براساس پیش فرض­های دگماتیزم و مطلق انگار است. بر اساس رویکر روش شناختی، اتخاذ دیدگاه پیشینی در تحقیق نه تنها که غلط ومخالف روش تحقیق است بلکه مخالف اخلاق تحقیقی نیز می باشد.

 تکیه گاه دوم وغیردینی این مقاله تیوری توطئه است. بسیاری از کشورهای جهان سومی که دولت­های توتالیتر و فاسد دارند که نه تنها باورمند به حقوق بشر نیستند، بلکه خودشان ناقضان حقوق بشر اند، دفاع از حقوق بشر را یک توطئه می خوانند. در حالی که امکان دارد قدرت­های بزرگ از اعلامیه جهانی حقوق بشر سود سیاسی ببرند و اما حقوق بشر ارزش جهان شمول بشری است که دارای پایه های محکم فرااخلاقی و اخلاق هنجاری و کاربردی است. بنابرین، برخورد ناشیانه و غیرعقلانی با اعلامیه جهانی حقوق بشر،  مواجه سطحی و غیرعقلانی ما را با تمدن جدید به نمایش می گذارد و نشان می­دهد که ما از موقعیت جهل خود انسان و جهان را جاهل در می­یابیم.

 مشکل در اینجا نهفته است که نویسنده نه از سیکولاریزم درک و شناخت درست دارد و نه هم از اخلاق و اعلامیه جهانی حقوق بشر. به همین دلیل می چسپد به فحشا و منکرات. واقعیت این است که هسته­ی اصلی اعلامیه جهانی حقوق بشر، اخلاق و ارزش­های جهان شمول بشری مبتنی بر آزادی و برابری انسان هاست نه آنچه را نویسنده تنها و تنها "آزادی تن و شهوت" قلمداد می کند.

 در یک کلام. تا زمانی که بشر را در وضعیت صغارت عقلی به مثابه حیوان قیاس کنیم، جز هوا و هوس از انسان چیزی دیگری نخواهیم دانست. بنابرین، سخن گفتن از کرامت و فضیلت انسان نیز بی­معنا می شود.

 داستان این مقاله یک طرف و اما روزنامه هشت صبح با چه معیارها این مقاله را چاپ کرده است، درحالی که خط نشراتی آن به دفاع از حقوق بشر و روشنگری است؟  روزنامه­های افغانستان نه تنها که معیاری نیستند، بلکه در گزنش مطالب شان نیز دقت ندارند. بگذریم از این که اکثر رسانه­ها چه­ها که نشر نمی­کنند! اما در میان روزنامه ها، روزنامه "هشت صبح" با اعتبارترین است که تاکنون از آزادی، حقوق بشر و خرد و تمدن بشری نه تنها که دفاع کرده، بلکه در این راه کوشیده است. اما جای تاسف است که بعضاً این روزنامه با نشر مقاله­های غیرمعیاری و غیرروشمند مثل مقاله یاد شده که هیچ پایه علمی و اکادمیک ندارد، بر حقوق بشر و روشنگری بی رحمی کرده و شخصیت خودش را هم ضربه می زند. روزنامه و نویسنده باید بدانند که جامعه افغانستان دچار انحطاط اخلاقی بوده و پایه­ها و هنجارهای اخلاقیِ مبتنی بر مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر را که افغانستان نیز آن را پذیرفته است، ضرورت دارد.

 اما سخن آخر. مشکل این است که ما هنوز مساله شناس نشده ایم؛ بلکه هم چنان در پیش-فرض­های خود غرق هستیم. تفکر زمانی پدید می­آید که مساله­ای وجود داشته باشد یا این که بتوانیم پرسش را درست طرح کنیم. چون از پرسش­های تکراری و نشخوارکاری، تفکر و اندیشه پدید نمی آید. به همین دلیل است که بزرگ ترین دست آوردهای عقل بشر را به فحشا و منکرات خلاصه می­کنیم! به گفته هایدگر "اندیشه برانگیزترین امر، در زمانه­ی اندیشه برانگیز ما آن است که ما تاهنوز فکر نمی کنیم". 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط عباس فراسو  |