تبليغاتX
نشـــانــه

مطالعات نسلی در افغانستان وجود ندارد. ما از تفاوت‌های نسلی در کشور خود آگاهی نداریم. در کل مطالعات جامعه‌شناخی در افغانستان ضعیف است. به این دلیل نوشته‌هایی را هم که در این موارد می‌کنیم، کمتر توضیح دهنده مسایل می‌توانند باشند. وقتی من نسبت نسل پسین با تاریخ را طرح کردم، این سوالات مطرح شد که مراد از نسل چیست؟ آیا نسل پسین وجود دارد؟ نسل های پیشین چگونه زیسته اند؟ خوب است این سوالات را جدی بگیریم. بعد از نوشتن چند مقاله در صفحه باز، این بار نیز در رابطه به همین موضوع تحت عنوان نسل بر اساس تفاوت و امکان پرسش از تاریخ، نوشته کردم. آن را در صفحه باز بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 14:56  توسط عباس فراسو  | 

رویش تفکر سیاسی در غرب تا هنوز برای ذهنیت‌های اسطوره‌ی شرقی دشوارترین معمای تاریخ بشریت است. اما آنچه در تاریخ فلسفه‌ی غرب و به خصوص فلسفه‌ی سیاسی آن بحث برانگیز است، محوریت عدالت و خلق پرسش‌های فراوان به خاطر تحقق عدالت است. در تاریخ فلسفه‌ی سیاسی غرب، "جمهور" افلاتون شاید اولین متن فلسفی مکتوب در باره عدالت باشد. جمهور افلاتون با پرسش از عدالت و چگونگی تحقق آن شروع می‌شود و تا کتاب دهم و تمام ماجراهای فلسفی آن بر محوریت عدالت و امکانات تحقق آن می‌چرخد. امروز، کتاب جمهور به عنوان مهم‌ترین اثر فلسفیِ راهگشا مطرح نیست؛ اما بدون شک بحث برانگیزترین کتاب در سراسر تاریخ فلسفه‌ی سیاسی غرب بوده که تفسیرهای مختلف از آن انجام شده است. افلاتون، تحقق عدالت را منوط به فرمانروای عادل می‌داند و عادل بودن را منوط به فضیلت و دانایی معطوف به نیکویی و برتری عدل نسبت به ظلم. به همین دلیل سعادت انسان را در گرو فضیلت و دانایی و بدور از فساد در تفکر  مطرح می کند. فرمانروای عادل به نظر افلاتون همان شاه-فیلسوف است. ادله‌ی اصلی افلاتون در این راستا، همان دانایی و فضیلت غایت‌اندیش است که درک و تحقق عدالت را ممکن می‌سازد. وقتی افلاتون، شخص عادل را سعادت‌مند و نیکو نسبت به شخص ظالم قلمداد می‌کند، در واقع بیانگر این نکته است که تفکر سالم و فاضلانه و اخلاق مدارانه، سعادتی است که مطلوب‌تر از فساد در تفکر است که شخص ظالم دارد و برای تحقق عدالت در جمهوری مضر و تباه کننده است. به این دلیل باید اداره و مدیریت جمهوری به دست شاه فیلسوف دانا و فاضل باشد؛ چون شاه فیلسوف می‌تواند عادل باشد و از فساد در تفکر بدور.

نظریات افلاتون قرن‌ها بر اندیشه‌های سیاسی سلطه داشت و بعد از دوره‌ی رنساسن و روشنگری به صورت سهمگینی مورد نقد قرار گرفت. به عنوان مثال کارل پوپر منتقد برجسته‌ی افلاتون، در کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" تحقق عدالت و دموکراسی را منوط به سیستم‌ها و نهادهای قدرت‌مند مدنی و دموکراتیک می‌دانست، نه منوط به یک شاه فیلسوفی دارای حکمت خالده. به همین دلیل سوال "چه کسی باید حکومت کند" را - که سال‌ها بر تفکر سیاسی سلطه رانده بود – به سوالی "چگونه باید حکومت کرد"، تحویل داد. این خود نقطه‌ی عطفی در تاریخ فلسفه‌ی غرب به حساب می‌رود. پرسش پوپر در واقع اشاره به سیستم و چالش‌های سیستمی و ساختاری دارد که در افغانستان از هر زمانی برجسته‌تر به نظر می‌رسد. در واقع، پرسش از عدالت و دادگری و معرفت عقلانی نسبت به آن، توسط افلاتون در فلسفه سیاسی بنیاد گذاشته شد.

تاکید من این است که تاریخ افغانستان فاقد تفکر سیاسی است؛ در تاریخ سیاسی افغانستان همواره به جای کنش بر اساس تفکرمعطوف به دادگری و اخلاق، کنش‌گران لومپن در غیبت خرد و دادگری میدان داران عرصه سیاست و جامعه بوده اند. به این دلیل است که سیاست در افغانستان سامانمند نمی‌شود؛ چون رستاخیز فساد در تفکر حاکم است و این است انحطاط. انحطاط اخلاق و عدل‌اندیشی، سلطه راسیسم و بنیادگرایی، عقل‌ستیزی و اسطوره پرستی از نمونه‌های فتنه و فساد در تفکر حاکم بر فضای سیاسی و اجتماعی افغانستان است. اما، آنچه در دهه‌ی اخیر افغانستان، در ادامه‌ی تاریخ پروحشت آن به واسطه فشارهای بین المللی، دوباره مطرح می‌شود، مبارزه با فساد است؛ اما تاهنوز "تفکر" مبارزه با فساد به وجود نیامده است. یعنی اگر بخشی از فساد و فتنه عینی و ساختاری (objective) است و  اما بخشی عظیم دیگر فساد ریشه‌دار در شکل و ماهیت تفکر و ذهنیت ماست؛ یعنی یک مساله‌ای فکری و روانی (subjective) است.

بنابراین، فساد در افغانستان علاوه بر ابعاد سیستمی و فردی، در یک گستره‌ی بزرگتر، ریشه در تفکر فاسد دارد؛- تفکر فاسد در گارگزاران سیاسی و نهادهای دولتی. آنچه در تاریخ اندیشه‌های سیاسی غرب منجر به زایش ارزش‌های جهان شمول و اخلاقی شد و قانون و نهادهای قضایی را متاثر کرد، پرسش بنیادین از عدالت در یک گستره عقلانی‌اندیشی بود. محوریت عدالت در کانون فلسفه‌ی سیاسی غرب، سبب شد که تفکر نیز انسانی و عدل‌محور شود. یعنی، سوبژکتیویسم دادخواه و عادل بر فضای فکری و سیاسی حاکم شد و منجر به تاسیس نهادهای عدل‌گستر و اخلاق‌مدار شد. در حالی که در جاهای دیگر و به ویژه افغانستان تفکر و اندیشه‌ی دادگر و عدالت‌خواه ظهور نکرد و در پیوست انحطاط تاریخی عدالت و اخلاق نیز به نابودی رفتند. به عنوان مثال، اگر به کارنامه‌ی قوه‌ی قضائیه افغانستان در این چند سال نگاه کنیم، چرا عدالت تحقق پیدا نکرد؟ چون در تفکر ناسالم و بیگانه با عدل‌اندیشی، اندیشه‌ی عدالت‌خواهانه و دادگر به عنوان یک پارادایم تاریخی وجود ندارد. وقتی عدالت وجود نداشته باشد، ستم حکم فرمایی می‌کند؛ همان  گونه که تاریخ افغانستان تاریخ ستم و بی‌عدالتی است.

یکی از خواست‌های هستی شناسیک نوگرایی در تاریخ افغانستان، گذار از تفکر فاسد به تفکر سالم و در نتیجه گذار از ساختارهای فاسد به سوی ساختارهای سالم و دموکراتیک بوده است. چون تفکر فاسد و ساختارهای فاسد، همواره فسادپرور و قاتل اصلی نوگرایی و اندیشه‌ی عدالت‌خواه و دادگر بوده است. بنابراین، به خاطر جلوگیری از فساد و فتنه­زدایی از تفکر و تاریخ، می‌بایست بر علیه نیروهای اصلاح‌طلب فکری و سیاسی قدعلم صورت می‌گرفت تا منافع ساختارهای فاسد ابقا می‌شد. به همین دلیل، در  تاریخ افغانستان قربانیان ستم، ظلم، توطیه و بی‌عدالتی نیروهای دگراندیش بوده اند که تاهنوز دگراندیش ستیزی و عداوت با عدل‌اندیشی و دادگری، ادامه دارد.

در تیورهای عدالت از افلاتون گرفته تا جان راولز و همین طور تا داکتر سروش در ایران، دو مساله از همه بیشتر برجسته و قابل مکث اند. یکی تیوری در باب عدالت به عنوان یک مفهوم خود محور و مستقل؛ و دوم عدالت در پهنه‌ی روش‌ها و میکانیزم‌های اجرایی آن و یا به گفته‌ی سروش، همان "ادب عدالت"، مهم بوده اند. در افغانستان عدالت نه به عنوان یک مفهوم خودمحور تعریف و توضیح شده است و نه در پهنه‌ی روش‌ها و ادب برای رسیدن به عدل و دادگری. به عنوان مثال در دو مورد اخیر در افغانستان توجه کنید. یکی به پرونده‌ی آقای صاحبی شاروال کابل و دوم به پرونده‌ی "وزرای دوسیه دار" که توسط فقیریار معاون سارنوالی به پارلمان معرفی شدند. در این دو مورد، عدالت هم به عنوان یک مفهوم خودمحور غایب است و هم در پهنه‌ی روش‌ها و ادب حصول معرفت عادلانه در تشریفات قضایی به منظور تحقق عدالت. این سهل­انگاری و نادانی در برابر عدالت، تاجایی فضای سیاسی را به سوی  توطئه‌گرایی و فتنه­انگیزی به پیش برد که داکتر سپنتا وزیر خارجه افغانستان، ناگزیر در یک نامه سرگشاده به رییس جمهور از خود دفاع کرد و در مورد بی‌توجهی سارنوالی توضیح داد.

حال، سوال اصلی این است که چرا همواره مبارزه با فساد جهت تحقق عدالت، ناکام می‌ماند؟ یک جواب دم دست این است ساختارها و افراد فاسد اند. یا به عبارت دیگر، اراده‌ی قوی سیاسی از سوی کارگزاران سیاسی و قضایی به خاطر مبارزه با فساد و اصلاح در ساختارها و سیستم‌های دولتی وجود ندارد. اما اگر کمی عمیق‌تر به مساله باندیشیم، به این نکته پی‌‌می‌بریم که فساد در سیستم و ساختار، برساخته‌ی تفکر فاسد است. پس، با تفکر فاسد نمی‌شود به جنگ فساد رفت. تا این‌جا سخن پوپر مصداق دارد که باید سیستم و ساختار اصلاح شده و به سیستم‌ها و ساختارهای عدل‌گستر بدل شوند. سخن افلاتون هم مصداق دارد که باید کارگزاران عادل و دانا و فاضل به خاطر دادگری وجود داشته باشند. اما این‌ها زمانی میسر اند که تفکر دادگری در دوجانب سیستم و کارگزار وجود داشته باشد. در حالی که در افغانستان تاهنوز دادگری و عدالت به پایه‌های بنیادین تفکر سیاسی بدل نشده اند تا وارد مرحله اجرا شوند. یعنی، نخست باید این تفکر وجود داشته باشد و سپس اجتماعی شده توسط قانون ضمانت شوند. علاوه بر عدالت در سیستم­ها و انتصاب کارگزاران عادل، نهاد قضائیه سالم  باید وجود داشته باشد؛ در حالی که در افغانستان چنین نیست.

بنابرین آنچه یاد شد، فساد از پی تفکر فاسد به میان می‌آید و برای امحا و زدایش آن نیز تفکر سالم نیاز است و با تفکر مفسدانه نمی‌شود به جنگ فساد و ظلم رفت. نبابراین، بخشی عظیمی از موانع و ناکامی‌ها و شکست‌ها در راه عدالت بنیادهای فساد در تفکر است که هستی‌شناسی و چشم انداز سیاسی نامطلوب و حتا مفسدانه و فتنه‌کیش را برمی‌سازد. به نظر من افلاتون در کتاب جمهور به خاطر همین خطر تلاش می‌کند تا فضیلت و تفکر سالم را با عدل‌اندیشی و دادگری پیوند بدهد. و از این‌جا است که پرسش از عدالت و عقلانیت اندیشی بنیاد تفکر سیاسی غرب را شکل می‌دهد. این سبب می­شود تا از همان آغاز به خاطر عدل اندیشی، مبارزه با فساد در تفکر فتنه­انگیزی در سیاست، مقابله شود. در افغانستان نیز به خاطر مبارزه با فساد و کنش‌های سیاسی فتنه‌انگیز، به خاطر جلوگیری از نابودی نیروهای اصلاح طلب، و به خاطر مبارزه با توطئه، نخست باید با فساد و فتنه در تفکر مبارزه کرد تا بر اساس تفکر سالم و عدل‌محور، ساختارها و سیستم‌های عدل‌محور و انسانی برساخته شوند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:14  توسط عباس فراسو  | 

گاهی آدم سرد و دلگیر می‌شود؛ چون هیچ چیزی شاید بر وفق مراد نیست. گاهی هم از آنچه زیسته و تجربه کرده است، گیج و ملول است چون دیگر نه تنها که ایده آل و جان‌بخش نیست بل سنگی بر ذهن است. این است که با خود نیز در جنگ و ستیز است و در یک تناقض پایان ناپذیر. چون آنچه را زیسته و با چشمانِ سر شناخته و با حسانیت تمام نفس کشیده، هویتی است برگشت ناپذیر و ماندگار که هرلحظه آدم را در جغرافیای غبارآلودش بازتعریف می‌کند. لکه‌ای است نازدودنی و آزار دهنده که درخشش را در هستی آدمی در غبار تباهی فرومی‌برد و در نهان‌خانه تاریک و بی‌مروت به زنجیر می‌کشد. اینک درست باید دانست که دُم آدمی زیر سنگِ خرمن خاطره و "امر گذشته" است که دم بریدن از آن ناممکن و چیره شدن بر آن حسرتی است برای تمام فصول.  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:45  توسط عباس فراسو  | 

روز سوم عید قربان یک‌عده آدم‌ها بر مزار غبار و بلخی و محمودی می‌روند. امسال هم یک‌عده رفتند. روز خوبی بود من هم رفته بودم. حرف‌های گفته شد و حرف‌های هم باقی ماند که شاید دیر گفته شوند. من هم سرکنده و پاکنده چیزهای گفتم که بعد آن را روی کاغذ آوردم و در صفحه باز گذاشتم. اگر خواستید بخوانید این‌جا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 9:44  توسط عباس فراسو  | 

بحث روشنفکری و همان طور نقد و سنجش جریان روشنفکری در افغانستان تاهنوز هم چنان ناپخته و سُست است. آنچه واضح است این است که روشنفکری و خردگرایی در افغانستان خوب نرُست. این جریان فاقد مایه‌ی خودساخت و خودساز بود و هست، و چنان بد برساخته شد که هیچ گونه اقناع معرفتی را به مثابه یک گفتمان نتوانست به ارمغان بیاورد. آنچه بود، به نظر من تنها نوگرایی سیاسی بود که نتوانست نوگرایی معرفتی را سامان ببخشد. در این زمینه نوشته‌ی از من در صفحه باز تحت عنوان "بحران روشنفکران بی‌تذکره در افغانستان" نشر شده که می‌شود با یک کلیک از آن انتقاد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:41  توسط عباس فراسو  | 

دنیای ترجمه جالب است. با کمی دقت به ترجمه‌ها و مقایسه آن‌ها با متن اصلی اعتماد آدم نسبت به ترجمه‌ها پایین می‌آید. به‌عنوان مثال از شما دعوت می‌کنم تا دو ترجمه از یک مصاحبه اسلای ژیژک یکی از فیلسوفان به شدت منتقد لیبرالیزم و سرمایه‌داری را که خود را مارکسیست معتدل می‌گوید، با هم مقایسه کنید. گاردین در آگست 2008 با این فیلسوف جنجالی یک مصاحبه‌ای "خودمانی" انجام داد که سپس ترجمه‌ی این مصاحبه به زبان فارسی در رادیو زمانه به نشر رسید. اما، امروز از قضا دوباره با ترجمه همین مصاحبه در خبر آنلاین برخوردم. متوجه شدم که من چیزی بیشتر از این در آن مصاحبه خوانده بودم. واقعاً این‌بار چیزهای را کم داشت.

حال، جدا از درستی و نادرستی ترجمه، حذف بعضی قسمت‌های از مصاحبه برایم جالب بود. هرچند ترجمه‌ای که در رادیوزمانه نشر شده بود، نیز مورد نقد جدی خوانندگان به لحاظ فن ترجمه و بعضی غلطی‌ها و اشتباه‌هات و کژفهمی‌های مترجم قرار گرفته بود. اما علاوه بر اشتباه‌هات، آنچه برای من جالب است، حذف بعضی حرف‌ها به صورت عمدی از یک متن در هنگام ترجمه آن است. بنابراین، جدا از درستی و نادرستی در ترجمه و فهم دقیق مطلب و جلوگیری از ضیاع مفهوم و معنا در ترجمه، مساله‌ی خطرناک‌تر انحراف دادن و حذف "سخن" نویسنده و مولف به صورت عمدی است. حال، به نظر شما، چه دلیل می‌شود تا آدم قسمت‌های از متن را به خاطر ملاحظات مختلف از جمله ملاحظات ایدیولوژیک حذف کرده امانت داری نکند و به خوانندگان و مخاطبان نیز خیانت کند؟ به نظر من این هم خیانت به نویسنده و صاحب اثر است و هم خیانت به مخاطبان و خوانندگان. چون هم سخن نویسنده و مولف را ناقص می‌کند و هم مخاطبان را فریب می‌دهد: واقعاً یک عمل غیر اخلاقی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:40  توسط عباس فراسو  | 

"صفحه ای باز" را باز کنید. بعضی از یادداشت ها و دغدغه های من و عده ای از دوستانم در صفحه باز گذاشته می شود. صفحه باز تازه ساخته شده است و نسبت به وضعیت سیاسی و اجتماعی که جریان دارد، حساس است. تنوع ویژه گی دیگر صفحه باز است که آدم ها با رویکردها و اندیشه های مختلف در آن می نویسند. در واقع صفحه باز مال یک جمع است نه از یک نفر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:36  توسط عباس فراسو  | 

دقیق نمی‌دانم چه زمانی با اصطلاح "غرب زدگی" برخوردم. شاید زمانی که دانش‌آموز بودم در آثار شریعتی با این اصطلاح برخوده باشم. کمی بعد در مجموعه مقالات داریوش آشوری "ما و مدرنیت" نیز با این مفهوم برخوردم. اما پسان‌ها مواجه شدن با این مفهوم، بیشتر از آن که یک مواجه ای صرف باشد، خود یک مساله بود. به ویژه که زیر چتر این مفهوم، با دموکراسی، عقلانیت و خردگرایی، حقوق بشر، آزادی و... ستیزه و دشمنی صورت می‌گرفت و می‌گیرد. اصطلاح "غرب زدگی" از ایران وارد افغانستان شده ورد زبان‌ها گردید و امروز نیز به عنوان سلاح در رد و انکار "غرب" و مظاهر فکری و تمدنی آن استفاده می‌شود. در ایران نیز مخترع "غرب زدگی" احمد فردید بود که بعداً توسط جلال آل احمد تیوریزه شده به شکل کتاب/منشور تحت همین عنوان منتشر شد. مهم‌ترین ضربه این مفهوم درون مایه‌ی ستیزه‌گری و کینه‌توزی آن نسبت به غرب است که باب هر گونه تفکر عقلانی نسبت به "غرب" و "شرق" را قفل می‌زند و به جای آن به دشمنی، ستیزه و کینه‌توزی میدان می‌دهد.

چگونگی مواجهه با غرب، به یک مساله تاریخی بدل شده است؛ گاهی شیفته آنیم و گاهی دشمن آن. اما مساله ما با غرب و در کل با مدرنیت، با غرب شیفته‌گی و غرب ستیزی یا هم با برچسپ‌های مثل غرب زدگی، حل نخواهد شد. بلکه مهم، گشایش یک رهیافت عقلانی و پراگماتیک نسبت بدان است که به ما یاری خواهد رسانید. یعنی، زمانی می‌توانیم غرب را بشناسیم که با آن دشمنی نورزیم، بلکه با متانت تمام در پی شناخت آن باشیم. پس، هر گونه رویکرد کینه توزانه در شناخت و معرفت نسبت به غرب منتفی می‌شود و جایش را به رویکردهای عقلانی قناعت بخش خواهد داد. بخش از کار روشن نگرانه، تبارشناسی مفاهیمی است که از گمراه شدن و کینه توزی آدم‌ها می‌تواند جلوگیری کند؛ چون، باید برای دریافت تاریخ پدیده‌هایی که "اجتماعی" می‌شوند و یا به عقاید بدل می‌شوند که دارای "تاریخ اجتماعی-سیاسی" هستند، نگاه دقیق و موشگافانه داشته باشیم. در این مورد دکتر عباس پوپا مقاله‌ای دارد تحت عنوان "غرب زدگی" و "غرب ستیزی" که به تحلیل و بررسی عالمانه‌ی مفهوم "غرب زدگی" پرداخته است. همین گونه مصاحبه‌ای جدیدی از داریوش آشوری تحت عنوان گفتمان غربزدگی: طغیان روشنفکری جهان سومی برای بازگشت به «خود» نیز در دست است که برای درک بهتر مطلب بسیار سودمند است. در بالا به کتاب "ما و مدرنیت" هم اشاره کردم. مقاله‌ای "هشیاری تاریخی" از ما و مدرنیت نیز در دست است که در نقد کتاب غرب زدگی آل احمد نوشته شده است. نوشته‌های که بدان‌ها اشاره کردم، در درک بهتر این اصطلاح کمک می‌کنند تا از دشمن‌سازی و دشمن‌نگاری به شناخت گذار کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:41  توسط عباس فراسو  | 

از سخن روشفکرانه تا روشنگری؟

اشاره: اصلاً این نوشته را برای یکی از روزنامه ها نوشتم که منت گذاشت و نشر نکرد. به هر صورت، اینجا بهتر است که بگذارم اش.

 سوال محوری این است که رابطه روشنفکر و روشنگری به معنای کانتی و کاسیرری آن چگونه است؟ آیا هر سخن "روشنفکرانه" به روشنگری منجر می شود؟ امکان روشنفکری چیست؟ به عبارت دیگر، روشنفکری نسبت به چه مد نظر است؛ نسبت به دین، نسبت به سیاست، نسبت به فاشیسم، نسبت به تاریخ، نسبت به فرهنگ، نسبت به ستم، نسبت به سنت و...؟ برخود معرفت‌شناختی روشنفکر نسبت به موانع چگونه است؟ فرض من این است که روشنفکری نسبت به هرچیزی، مستلزم اندیشه و خرد نقاد و خلق چشم اندازهای فلسفی و معرفت‌شناختی است. ابر-پرسش دیگر این است که جایگاه روشنفکری نسبت به رابطه تصادم آمیز سنت و مدرنیته کجا است؟ از رهگذر پرسش اخیر می‌توان به رابطه‌ی کار روشفکری و روشنگری، عبور کرد. چون در این رابطه، علاوه بر "امکان روشنفکری"، "حجیت معرفت شناختی" نسبت گفتارهای روشنفکرانه به عنوان مهم‌ترین شاخصه روشفکری مطرح می‌شود. نقطه عزیمت ما چه سنت باشد و چه مدرنیته، درهر دو صورت بدون حجیت معرفت شناختی، نمی‌توانیم اقناع فرهنگی و اجتماعی به نفع مدرنیته و روشنگری پدید بیاوریم. حجیت معرفت شناختی هم در خصوص "حقیقیت" و چشم اندازهای "حقیقت نگرِ" تیولوژیک و سکولار ضروری است، هم در خصوص "اخلاق" و آنچه "انسانی-اخلاقی" از این دو منظر می‌نامیم. چون، سنت و انگاره‌های خردستیز، بازوی استراتژیک گفتمان‌ها و مراجع معطوف به ستم و خشونت اند که در آمیزش با قدرت سیاسی و حتا در وحشیانه‌ترین شکل اش در قالب طالبانیسم، بازنمایی و اجرا می‌شوند.

پرسش‌های دیگر درجزییات مساله نیز مطرح است؛ به این معنا که کدام سخن، سخن روشنفکرانه است و تعریف ما از روشنفکر چیست؟ آیا روشنفکر آن است که در برابر یک خصم سیاسی، از عدالت سخن می‌گوید؟ یا روشنفکر آن است که برای پی‌ریزی شالوده‌های گفتمانی-معرفتی به گونه‌ی سیستماتیک و نظام مند، می‌اندیشد و گفتمان مسلط و خردستیز را روشمندانه نقد می‌کند؟ در یک پاسخ کلی، در هردوی این سطح می‌توان روشنفکر داشت اما منظور من از روشنفکر در اینجا، دسته دوم است که می‌تواند خرد انتقادی را تحقق بخشیده و دریچه‌ای به لحاظ معرفتی و فلسفی بسوی روشنگری بگشاید. پس آنچه در پی می‌آید، عنایت خاطر بر دسته دوم دارد، نه منتقدان مطبوعاتی که اگر روزگاری خصم سیاسی نابود شود، نابود می‌شوند. بنابرین در نقد تاریخ روشنفکری در افغانستان، مهم‌ترین مساله، عدم اندیشه و تفکر یا فقدان همان حجیت معرفت شناختی مسایل و ایده هاست که ما را در برزخ صغارت عقلی مان، میخ‌کوب می‌کند.

و اما، تنها چیزی که در سرزمین‌های عقیم جهانی سومی ساده به نظر می‌رسد، و ژرفا و پهنه‌ی سنت فراموش می‌شود، سخن گفتن از "روشنفکری" و یا هم نقد و ستایش آن است؛ آن هم به ظاهر از موضع روشفکرانه و متکبرانه که گویا زمین و زمان را در کف داریم. در حالی که فراموش می‌کنیم‌ که هم‌چنان در دام صغارت خود کرده زولانه‌ی ابدی هستیم. جاودانگی ما در جهل مرکب، نه از سر اعتراف و نگاه واقع‌گرایانه به خویشتن واقعی ما هست، بلکه هم‌چنان از سر فرار و نابخردی‌ای هست که کمتر بدان آگاهیم. روشنگری، همان وضعیتی است که به گفته‌ی کانت انسان به بلوغ شهامت اندیشدن می‌رسد و به گفته‌ی کاسیرر فورم اندیشه‌های اسطوره‌ای جایش را به فورم‌ اندیش‌های عقلانی می‌دهد و اصولاً رویکرد و ابزار شناخت نسبت به هستی و انسان، عقلانی می‌شود. پس برداشت ما از روشنفکری‌ای معطوف به بیان کانت و کاسیرر، چگونه است؟ در زمان محمود طرزی، کمی پیش از وقت به نظر می‌رسید اگر کسی، به سراغ سرآغاز اشتباهات و نادانی‌های تاریخی خود باز می‌گشت. در آن زمان، واقعیت مجسم همان خرافات و سنت‌های درهم پیچیده‌ای بود که افغانستان، به مثابه‌ی بخشی از جهان سوم و به خصوص در مجاورت ریشه دارترین بنیادگرایی برخاسته از شبه قاره‌ی استعمار زده‌ی هند، بدان گرفتار آمده بود. به ویژه که این غم تاهنوز بردامن ما خون می‌ریزد. در آن روزگار، حرف از "اشتباه تاریخی روشنفکران" منتفی می‌نمود؛ چون روشنفکری یا هم روشنگری تنها انگیزه‌ای در حال زیست بود، نه به مثابه‌ی آگاهی تاریخی همواره سرکوب شده و شکست خورده. در آن زمان مسلک روشفکری، تاحدودی به وسعت امروز تعریف نشده بود و قرن "تقلیدهای انقلابی" در جهان سوم نیز فراروی ما نایستاده بود تا هزار و یک تعریف برای روشنفکر با محور "انتقاد"، با طنز آمیزترین شکل اش سامان داده شود. ولی امروز، با تمام شدت، زمان بازنگری و تجدید نظر در همه چیز فرارسیده است.

در آسیب شناسی جریان روشفکری و این که چرا به روشنگری نرسیدیم، مشخص ترین فاکتور – علاوه بر سازه‌های فرهنگی و اجتماعی نامساعد -  امتناع از تفکر و برخود معرفت‌شناختی نسبت به موانع است که به جای آن تاهنوز تفنن ورزیده می‌شود. روشنفکران پریشان گفتار، بی‌مضمون، تفنن‌ورز و زاغه‌نشین در جهان اندیشه، تنها خشم قابل بیان شان، تاهنوز شعار دادن‌ها و بیانه‌های سیاسی است، نه تفکر و طرح مساله و صداقت در  گفتار و نوشتار با ژرفای لازم. از زمان طرزی تاکنون یک درس بزرگ تاریخی گرفته ایم، و آن این است که روشمند و با صداقت حرف بزنیم و تفنن نورزیم و ایستمان اصلی "ما"، دانایی و خرد انتقادی باشد، نه سیاست و قدرت. منظور من از صداقت، بیان حرف دل نیست. بلکه طرح ایده در منظومه‌ی فکری با تمام حوصله‌مندی و ژرف نگری  و با پرنسیب‌های روش‌شناختی است؛ نه این که بیاییم از کوه و برزن، از باد و باران، از شرق و غرب، از جن و پری و از آب و آتش... چنان ببافیم، بافزاییم و بنوشیم که تاب خمر ما را هیچ "خدا"ی نداشته باشد، حتای خدای خود ما. در چنین یک وضعیتی هر شکوه‌ای اگر وجود داشته باشد، از ما است و بر ما.

 افغانستان در شرایط حاضر، تنها و تنها به آدم های مثل شریعتی، ادوارد سعید، خلیل جبران و سایر رومانتیک‌ها و اسطوره‌ای اندیشان جهان سومی نیاز ندارد؛ بلکه، افغانستان به متفکر و اندیشه‌ورز جدی با شرایط زمانی-مکانی خود اش نیاز دارد که راه را به‌سوی فورم‌های عقلانی تفکر بگشایند و از فورم‌ اندیشه‌های اسطوره‌ای و تغزلی برهاند؛ به متفکر و فیلسوفی که نظام‌مند حرف بزند و روشمند سخن بگوید و به افق‌ها و چشم اندازهای آینده نگر، عنایت داشته باشد. باد را در هوا گز کردن و از برج عاج حرف زدن، جز برای تفنن و فخر فروشی فاضله و خیالات کاذبه، به درد کار روشنفکری که برای رسیدن به روشنگری سودمند باشد،  نمی‌خورد و نه هم به درد آسیب‌شناسی روشنفکری در افغانستان. در اینجا است که زایش و بسط گفتمان عقلگرایی و نقد جدی رومانتیسم شرقی‌ِ در آمیخته با سنت که آبش‌خور جدید‌اش را در سنخیت مشترک اما با برخاستگاه‌های متفاوت زمانی-مکانی در پست مدرنیسم سراغ می‌گیرد، لازمی می‌شود –  با این تفاوت که در سنتی که ما از آن سخن می‌گوییم هیچ تساهلی جای ندارد. اما مسلماً نقد آن، با پریشان گفتاری تغزلی ممکن نیست.

درست است که باید یک حوزه‌ی عمومی فعال – هم فعال برای مصرف و هم فعال برای تولید – وجود داشته باشد که کلان-گفتارهای روشنفکرانه مواد خام این حوزه‌ی هابرماسی باشد؛ اما برای خلق تفکر و نظام‌مندی اندیشه و تفلسف نه تنها که هیاهوی بی‌مایه‌ی حوزه‌ی عومی کافی نبوده بلکه آفت بس بزرگی است. تنها گزینش زبان فخر فروشانه وحرف درباد زدن، نه تنها که هیچ اندیشه‌ای را برنمی‌انگیزد، بلکه نشانگر مسخ روشنفکران افغانستان است که در درون ابرهای آسمان از هیچ در هیچستان سخن می‌‌گویند. برای این که از این "هیچ اندیشی" بزرگ بیرون شویم، کافی است یک بار به تاریخ روشنگری در افغانستان نگاه کنیم. شکست روشنفکران افغانستان، به خاطری بی‌کفایتی درجه‌ی احساس‌شان نبود، تنها به خاطر نیروهای مرتجع و واپس گرا هم نبود، بلکه شکست شان معلول عدم دانایی و هیچستان اندیشی شان بود که هیچگاهی نتوانستند پایه‌های معرفتی ارتجاع و فرهنگ خردستیز را متفکرانه و با حوصله‌مندی نقد کرده پایه‌ی گفتمان‌های جدید و فورم‌های عقلانی تفکر را پی‌ریزی کنند. اصولاً بدون نقد مسوولانه و اندیشمندانه‌ی گذشته، پی‌ریزی گفتمان‌های جدید نامکن و غیرمحتمل است. تجربه کشورهای غربی و بعضی کشورهای اسلامی نشان می‌دهد که مدرنیته با تفنن و پریشان گفتاری و فخرفروشی‌های فاضلانه، صاحب جایگاه و پایگاه معرفتی در آن سرزمین‌ها نشده است، بلکه با جدی اندیشیدن، با روشمند سخن گفتن و با بازنگری و بازاندیشی نسبت به گذشته و سامانه‌های فکری- فرهنگی که هم‌زمان سلطه داشته اند، جا افتاده است. "هوایی سخن گفتن" و نگاه کردن از یک نقطه‌ی استعلایی غیر قابل قیاس، غیر ابژکتیف و دلیل‌نابردار، بدون در نظر داشت نظم و روش اندیشیدن و القا کردن، همان آفت قدیمی و تاریخی است که هیچ نقشی در روشنگری نمی‌تواند داشته باشد. تنها نامبردن از چند مکتب فکری شرق و غرب و چند شکوه‌ی جانگداز از وضعیت موجود، نه ما را روشنفکر می‌نمایاند و نه برای کار فکری گامی به جلو است؛ بلکه همان تفنن‌گرایی جهان سومی است که بیشترین آبرو را از ما به آب حقارت داده است.

ما سخن روشنفکرانه زیاد گفته ایم، اما هر سخن روشنفکرانه منجر به روشنگری نمی‌شود، همان طوری که هیچ بیانه‌ی سیاسی روشفکرانه، نه منجر به سیاست ورزی عقلانی شده و نه منجر به روشنگری فرهنگی و معرفتی. مساله‌ی دیگر این است که ما چگونه سخن روشنفکرانه می‌گوییم؛ در سخن روشنفکرانه‌ی ما، حکایت از چه است ویا بهتر بگویم، چه را می‌خواهیم تبیین کنیم؟ سخن‌های روشنفکرانه در افغانستان همواره در برابر یک خصم یا معطوف به قدرت سیاسی طرح شده اند، نه معطوف به ایجاد گفتمان روشنگری و نقد شالوده‌ی گفتمان‌های سنتی و خردگریز. افزون براین، روشنفکر افغان مساله‌ای را تبیین نکرده است؛ یعنی هیچ گاهی در مقام تبیین عقلی نبوده اند، بلکه همواره در مقام توصیف و شکوه‌های جانگذار ایستاده اند: ذهن پریشان گفتار و سیاست زده‌ی "روشنفکران" افغانستان، ناتوان از خلق یک گفتمان و نقد روشمند و متفکرانه‌ی شالوده‌های فکری و فرهنگی حاکم بوده است. چون داعیه داران روشفکری در افغانستان، فیلسوفان و متفکران جدی و صادق نبوده اند که انقطاع چند صد ساله فکر و اندیشه را پر کنند یا هم پارادایم گفتمانی جدید را مسلط بسازند، بلکه روشنفکران افغانستان، قبل از آن که متصف به متفکر و خرد انتقادی باشند، تلاش کرده اند خود را منتسب به مکاتب و جریان های فکری بدانند و از آسمان همان دستگاه‌های فکری به واقعیت‌ها و معرفتِ ملهم از سنت نگاه سطحی و تفننی باندازند. یکی از دلایل انقطاع جریان روشفکری از گفتار جامعه مدنی به گفتار اتنوسنتریسم، فقدان تفکر و اندیشه‌ی جریان ساز بود و تاهنوز خلا تفکر و خرد انتقادی، عظیم‌ترین شگاف در جهت روشنگری در افغانستان است.

تخلیه مفاهیم و مسایل از معنا و پرسش

تقلید و تخلیه‌ی معنایی گفتارها بخشی از آفت روشنفکران مقلد و پریشان گفتار است. اصطلاحات معمول که در سخنان روشنفکران امروزه عام شده اند؛ همه به نکوهش سنت می‌پردازند و از "خرد انتقادی" و "عقلگرایی" کانتی در ساده ترین شکل اش سخن می‌گویند، بدون آن که تا هنوز تبیین درست از سنت به معنای فلسفی و جامعه شناختی آن در مقام یک امر جدی، به ارمغان آورده باشد. همین گونه عقل و خرد انتقادی نیز بدون تذکره وارد میدان شده به جنگ سیاهی فرستاده می‌شوند. در چنین یک وضعیتی که مفاهیم تخلیه‌ی معنایی و مفهومی می‌شوند و "مساله" به عنوان یک امر پرسش بر انگیز و معطوف به تفکر، مضمحیل می‌شود، رویکردها مسلماً نسبت به هر کلان-روایتی عقیم و رو به شکست خواهند بود.  پس، در حالتی که بارمعنایی و مفهومی مفاهیم و مسایل مبتذل می‌شوند، دو حالت در انتظار ما است: یا هیچ مساله نداریم و یاهم زیر بار مسایل گم می‌شویم بدون آن که دقیق بدانیم مساله‌ی ما چیست؟ رهایی روشنفکر از صغارت عقلی، در پرسش و اندیشه معنادار می‌شود، اما در تفنن‌گرایی افغانی نه تنها که رهایی در پرسش مطرح نیست، بلکه پرواز بر فرازهای  موهوم، شاخصه‌ی تفکر قلمداد می‌شود؛ در حالی‌که هر چیزی بدون توضیح معرفتی می‌تواند از جمله‌ی موهومات باشد. روشنفکر افغانی در یک مقاله‌ی کوتاه، هم به سنت پاسخ می‌دهد، هم به دین، هم به حقوق بشر و خرد انتقادی و دولت داری مدرن و  شهروند زیستن. در نهایت به هیچستان امر مبتذل اقامت می‌گزیند که همه چیز از بارمعنایی اش بدر رفته و تنها فخر گفتار اشرافیِ فاقد معنا، همه را در خود متصلب می‌کند. در اینجاست که گشایش به سوی روشنگری دشوار می‌شود.

در برهوتی که ابتذال میدان داری می‌کند، زمینه‌ای برای مانور و معنا گرایی در اندیشه و تلاش در جهت تفکر نظام مند، از میان می‌رود و صداقت در گفتار و نوشتار، جایش را به تفنن و استعلاگرایی اشراف مآبانه می‌دهد که بدون کوچک ترین تاثیر در راستای خلق گفتمان خردگرایانه، دود می‌شود و به هیچستانش بازگشت می‌کند. در حالی که ما به صورتِ مفاهیم و اصطلاحات محض کاری نداریم، بلکه با انگاره‌های کار داریم که اصطلاحات و مفاهیم، صورتی بر آن انگاره هاست. کارخرد انتقادی، رهایی انگاره‌ها از قالب‌ها و صورت‌های تابو شده است که سلطه میرانند تا زمینه‌ای برای شالوده‌شکنی و پی‌ریزی حجیت‌ معرفت شناختی روشنگرایانه فراهم شود. تا زمانی که به صورت جدی فراتر از مفاهیم و واژه ها به سراغ انگاره‌های معنادار و معنابخش مراجعه نشود و ژرفا و پهنه‌های گفتارهای مداربسته و بازگشت‌پذیر، با نقد خردمندانه شکسته نشود، هیچ زمینه‌ای برای تغییر انگاره‌ای-معرفتی به وجود نمی‌آید؛- هم در جانب سنت و هم در جانب مدرنیته.

ظهور "روشنفکران" مطبوعاتی و قدرت‌طلب

روشنگری با ژورنالیسم نه زاده شده است و نه زاده خواهد شد؛ بلکه روشنگری ریشه‌های عمیق معرفت شناختی در فلسفه و علم دارد که لاجرم قرن هجده‌ی اروپا را به خود متصف کرده است. اما در افغانستان، روشنگری با روشنفکران فیلسوف و متفکر چهره نگشود، بلکه با ژورنالیسم و سخن ژورنالیستی در تلاش میدان داری شد؛ بدون کم ترین قدرت معرفت شناختی و خردانتقادی برای لرزش شالوده‌های ستم و ساختارهای خشونت زا. تاهنوز پدیده‌ی روشنفکری در افغانستان، مطبوعاتی است نه فلسفی و معرفت شناختی. با روشنفکر مطبوعاتی نمی‌توان به روشنگری رسید، چون ژورنالیسم فراتر از نقش محوری اش نمی‌تواند اندیشه‌ای تولید کند؛ آن هم ژورنالیسمی که بدون کانون فکری مستقر در حوزه‌ی عمومی هابرماسی باشد. این سخن زمانی قابل فهم می‌شود که بدانیم مطبوعات تاکجا توان تقلیل‌گرایی در مفاهیم و بازنمایی‌های معنایی و در نهایت مسخ‌شده‌گی، دارد. به ویژه در جامعه‌ای که پریشان گفتاری، به جای هر سخن جدی، میدان داری می‌کند. هرگاه مراد از کار روشنفکری رسیدن به روشنگری باشد، برای مکتب رفتگان و منتقدان روزمره، روشنفکر گفتن کاری سختی است. این دسته متفکر و تاریخی‌نگر نیستند بلکه رخداد زده اند.

اما در یک سطح نزدیک به امر واقع در تاریخ اگر سخن بگوییم، روشنفکران در تاریخ افغانستان، کانونی برای کنش و تفکر روشنفکرانه نداشته اند و برای ایجاد این کانون کنشمند و مولد کاری هم نکرده اند، بلکه همواره در پیرامون هسته‌ای به نام "قدرت سیاسی" سرگردان بوده اند که گاهی جذب شده اند و گاهی هم با نفرت سهمگیانه‌ای دفع. ما روشنفکران کانونی و کارگزار که "حوزه‌ی عمومی" را ایجاد و مدیریت کنند و هستی‌بخش تفکر روشنگرایانه در سرزمین‌شان باشند تا قدرت سیاسی و ساختارها و فورم‌های خردستیز و غیرعقلانی تفکر و معرفت را تحت تاثیر قرار بدهند، نداریم و نداشته ایم. پس، بهتر است سخنی به گزاف نگوییم و لاف هم نزنیم.

بنابرین، جریان روشنفکری به مثابه‌ی یک طبقه‌ی اجتماعی در تاریخ افغانستان، بدون مصداق است؛ حلقات و اقشار روشن اندیش که در برابر ستم و خشونت ایستاده بودند، دچار گسست‌های تاریخی شدند و این گونه هیچ متن فکری و معرفتی به مثابه‌ی استراتژیِ برای تفکر در راستای رسیدن به روشنگری، پدید نیامد تا نیروی قابل توجه برای بازتولید و مصرف آن فعال شود. اکنون هم با پریشان گفتاری و عدم تفکر نظام‌مند هیچ استراتژیِ معطوف به روشنگری خلق نخواهد شد. به خصوص در شرایطی که منطقه‌ی ما هم چنان در کام وحشیانه‌ترین گفتمان خشونت زا  و خردستیز، فرو می‌رود. دیگر سرایش داستان انقلاب، هلهله‌های مطبوعاتی، چسپیدن به کلان گفتارهای چون امپریالیسم و انتقاد سرخوشانه از لیبرالیسم، برای روشنفکر افغانستان، تاحدودی بی‌معناست؛ چون قبل از همه خرد انتقادی به صورت روشمند و متفکرانه، سلاحی است که با آن به سراغ خویشتن برویم؛ چون برای ما، نقد حیاتی‌تر از تجویزات ژورنالیستی است. چه بسا که هنوز از روشنگری فهم غلط داریم. اما، در نهایت برای تفکر و روشنگری، مساله‌ی پیشینی و نگاه مساله‌ساز با فرجام معرفتی لازم و ضروری است  نه گفتارهای پریشان و غیر سیستماتیک و بدور از حجیت معرفت‌شناختی و بیگانه با هرگونه تبیین روش‌شناسانه؛ این در حالی است که نااندیشی و جهان-زیست اعتقادی-معرفتی ما خود مساله هستند!  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:17  توسط عباس فراسو  | 

مثل این که گم شده ام. تازه متوجه شدم که از فلان اتفاق در فلان تاریخ دو ماه و اندی گذشته است و من فکر می کنم  فاصله زمانی را از آن روز تا به امروز اصلاً حس نکردم. انگار یک باره از خواب پریده باشم. شاید شما هم به چنین گم گشتگی ِ برخورده باشید. و بعد فکر کرده باشید که دلیل این گم گشتگی چه ها بوده اند؟ اما یک باره آدم متوجه می شود که این گم گشتگی ها دست کم از یک تباهی نبوده اند... چه قدر ساده آدم آشفته می شود. تازه این اتفاق اول نیست. بارها چنین شده است و چنین... روزها و ماه ها گم شده  و فصل ها تغییر کرده و آدم در نقطه اول کارش فکر می کند... شاید روزها به سرعت بگذرند؛ مثل جریان نور که از شیشه رد می شود، بدون این که "رد شدن" جریان نور را دقیق ببینیم و حس کنیم. شاید هم تاهنوز نفهمیده ایم که چه قدر کوچک و ناتوانیم. پسوند و پیشوند زندگی آنقدر سنگین و گسترده اند که آدم را زیر بارشان گمِ گم می کنند.

 بله، تمام کارهای را که باید در این دوماه و بعضی شان را باید روزمره انجام می دادم، نداده ام. دلیل اش هم روشن است: گم ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط عباس فراسو  |